زیبایی و طنازیش و هوای خنک و روح نوازش در تابستان کمتر همانندی در ایران دارد . اگر هوس یک سفر چند منظوره دارید دیدن شهر مرزی بانه می تواند گزینه ی خوبی باشد در مسیر سقز به بانه آبشارهایی که از آب شدن برف های زمستانی بودجود آمده و از هر کوه و تپه ای سرازیر است طراوت خوبی به روح انسان می دهد .در مسیر دیدن سواری هایی که از همه ی نقاط ایران در حرکت هستند و سرنشینان با چهرهای مختلف و پوشش های گوناگون مناظری زیبایی بوجود می آورند که در کمتر جایی از ایران می توانید سراغ داشته باشید. یادتان باشد در مسیر وقتی از دور نقطه های سفیدی بر دامنه ی کوه دیدید ذهنتون بیراهه نرود وقتی نزدیک و نزدیک تر شدید متوجه خواهید شدکه بطری های دوغ محلی دامن کوه را خالکوبی و زیبا کرده است پس بهتر است سرعت کم کرده  و در کنار یکی از این چشمه ها توقف نموده با خوردن دوغ محلی آنجا که طعم گیاهان کوهی به همراه دارد و خنکای برف در تن می نشاند خستگی را از تن بزدایید.( افزودنی خاصی که به دوغ اضافه کرده بودند فراموش کردم! چیزی تو مایه ی نعنا! نه رازیانه! نه ....هرچه بود گیاهی ویژه ی همون منطقه بود)

خوردن میوه های شفاف و لذیذ کوهی که توسط نوجوانان در سبدهای چوبی فروخته می شود می تواند چند ساعتی گرسنگی به تاخیر انداخته تا چنانچه دیر وقت به شهر رسیدید وقت لازم داشته تا تهیه ی غذایی مناسب ، این سفر دلنشین را به کام همراهانتون بخاطر گرسنگی تلخ نسازید. یادتون باشد زردآلوی اون مسیر خیلی اشتها را تحریک می کند خوردن زیادش ممکنه موجب ثقل هم بشود!

در شهر بانه پاساژهای زیبا و بزرگ چشم نوازی می کنند شلوغی و نبود جا برای پارکینک حرکت را کند و موجب ترافیک می شود .یادتان باشد ممکن است جناب سروان راهنمایی رانندگی که کلافه شده است اشتباهی شما را جریمه نماید! کاری که با ما شد :

سربازی با اشاره ی دست ما را متوقف کرد و گفت جناب سروان با شما کار دارد , پیاده می شوم به طرفش می روم جریمه نوشته است علت جویا می شوم می بینم سواری ما با دیگری اشتباه گرفته ! عابرین هم متوجه اشتباه جناب می شوند تعدادی شهروندان بانه ای معترضش می شوند و یکی با عصبانیت می گوید شما می خواهید سابقه ی مهمانوازی ما را خراب کنید و..... من سعی می کنم نادیده بگیرم ولی تعدادی از شاهدان برایشان راحت نیست جناب عذرخواهی می کند و می گوید این برگ صادر شده است یکی از معترضین برگ جریمه از دست مامور می گیرد و رو به من می گوید مهمان مایید! راضی نمی شوم و ازش می گیرم. دلم برای ماموره سوخت . حرفهای شاهدان سنگین بود یکی گفت اینها همشهری های خودتان هستند کرد چنین بی احترامی به مهمون روا نمی دارد...... 

وارد پاساز باران می شویم دیدن تعدادی که در دفتر پاساژ نشسته و بسته های گیاهی در دست و دانه هایی از آن می خورند حس کنجکاویم تحریک شد بسویشان رفتم و پرسیدم اینها چیه؟ تعارفم کردند نشستم روی مبل سرخ رنگی که با اتاق ست بود گفتند اینها بهش می گویند بلال! و..... ندانستم چی می گوید به فارسی توضیح داد نخود است و خواصش برایم گفت . دو بسته برایم آوردند . جناب فاروق انوری مردی تقریبن چهل و پنج ساله ای که مدیر پاساژ بود  گفت شما از شیراز اومدید لهجه تون برام آشناست و کم کم نشانه ها داد تا رسید به خونه ی ننه حسین! می گفت دهه ی شصت به شهرتون می آمدم و سواری تویوتا 1600 می خریدم.....

کارت داد و خیلی تعارف کرد ما هم که می خواستیم چیزی گفته باشیم موضوع جریمه ی بی مورد بهش گفتیم خیلی تعجب کرد و نشانی گرفت و دیدم خیلی جدی اند برای تکریم میهمان...

بانه شهری زیبا و خنک با پاساژهایی زیبا و وسایل صوتی تصویری ارزون....... مردمی خوب و صمیمی....


خاطرات یک رزمنده

روزها طولانی شده بودند و خستگی امان ازمون بریده بود نبود غذای کافی و گرسنگی به همه فشار می آورد امکانات بسیار محدود بود یه روز رفتم سنگر تدارکات و به مسئول تدارکات گردان گفتم شما هیچی ندارید غیر از ناهار بخور و نمیری که برای بچه ها میارن به مون بدید بخوریم تا از پا نیفتیم ؟بنده ی خدا گفت نه نداریم. اشاره کرد به چند گونی که ته سنگر کوچکشون صف داده بودند و گفت اینها هم مقداری توت خشک و انجیر با مقداری پسته است برای زمانیه که وضعیت خطری بشه ! گفت ممکنه یه روز ماشین غذا بزنن یا دشمن حمله کنه و تو محاصره بیفتیم خوب باید فکر اون مواقع هم باشیم . گفتمش احسنت. وقتی داشت برام توضیح می داد مغز سبز پسته و پوست اون که روی دندونهاش مونده بود متوجه شدم تو چهره اش هم نشون نمی داد گشنگی کشیده باشه. ازش شلوار خواستم گفتم شلوارم از هم در رفته . نگاهی به شلوار نظامی ام انداخت گفت چرا دو رنگه گفتم خوب تو که مسئول تدارکاتی لباس پلنگی ندیدی؟ خوب این هم شلوار چند رنگیه! تفاوتش اینه که این شلواره جیب هاش کمرنگ ,قسمت جلوش پر رنگ , یه پاش خاکی و پای دیگرش زرده , حالا جنس هر قسمتی هم با هم فرق می کنه. این لباس پلنگی اصله! یارو کلی خندید . از اینکه تو اون هیر و ویر و زیر خمپاره ها اونو خندنده بودم و  تو دلش جا باز کرده بودم خوشحال شدم. یه کم توت خشک داد گفت ببر برای بچه ها! ممنون شدم.

شب موقع نگهبانی دو تا از بچه ها صدا زدم رفتیم سنگر تدارکات , کلی پسته و انجیر برداشتیم و اوردیم تو سنگر خودمون جا دادیم , توت خشکه نظرمون نگرفت. صالح( مسئول تدارکات) رفته بود تو سنگر امن تری خوابیده بود . فردا عصری به سنگرها سر می زدیم و می گفتیم شیرینی مشکل گشا براتون آوردیم بچه ها دلی از عزا در اوردند چه پسته های کله قوچی بود!

دمدمای غروب دود و خاکی بزرگ از طرف خاکریز عراقی ها بلند شد ابتدا احساس می شد بلدوزرها مشغول تحکیم خاکریزهاشون شدند ولی چند دقیقه ای نگذشته بود تعداد زیادی تانک از یک معبر گذشته و در دشت آرایش گرفتند از همون دورادور سر خاکریز ما نشونه گرفته و دقیق لبه ی خاکریز رو می زدند کافی بود سرت بالا ببری . همینجوری که سرمون پایین گرفته بودیم اصابت گلوله های تیربار تانک ها کلی خاک رو سرمون می ریخت. اصلن نمی شد سر بالا برد فرماندهان پشت خاکریز بدو بدو هر طرف می دویدند عباسی فرمانده گردان دیدم به حالت خمیده می دوید و می خندید . صداش زدم اومد نزدیکمون . بهش گفتیم چاره چیه گفت بذار نزدیک تر که اومدن با آرپی جی حسابشون می رسیم . در همین فکرها بودیم که توپخونه ی ارتش شروع کرد به آتش ریختن . کلی خوشحال شدیم و روحیه گرفتیم حالا آتش اونها کمتر شده بود سرمون می تونستیم از خاکریز بالا ببریم. نیروهای پیاده ی عراق که دور تانکها بودند دیده می شدند ما هم اونها که در دشت صاف بی پناه بودند به رگبار بستیم الان دیگه نوبت ما شده بود توپخونه از پشت و ما هم مستقیم می زدیم . حسن کله کن اومد طرفمون گفت الان هوا تاریکه می تونیم بریم پیشبازشون و نگذاریم به مون نزدیک بشن از تو دشت با آرپی جی چند تا تانکشون شکار کنیم هوا دستشون میاد و فرار می کنن گفتم فکر خوبیه آماده ایم که بریم گفت تو آرپی جی داری گفتم آره گفت آماده باش گفتم باشه . صدا می زد شکارچی های تانک آماده باشین ما هم خوشحال می گفتیم بریم آماده ایم چند دقیقه ای گذشت خبری نشد گویا برادر عباسی گفته بود هنوز زوده . داشتیم با رگبار جلومون رو درو می کردیم که شعله ی تانکی به هوا رفت گلوله های توپخونه کارشون گرفت کاتیوشا هم رسیده بود ( چلچله) جلو خاکریز عراقی ها خاک و آتش شد دیگر نیاز نبود شکارچی ها به شکار تانک بروند تک دشمن ناکام موند.

فردا صبح به صالح گفتیم دیدی مشکل گشا کار خودش کرد!!!! صالح هنوز خبردار نشده بود مشکل گشا از سنگر تدارکات تک زده بودیم!

حسن کله کن: برادر رزمنده ای معروف به کله کن شده بود می گفتند وقتی به خاکریز دشمن جهت شناسای رفته با یک نگهبان مزاحم عراقی مواجه شده لذا با نخ موشک تاو سرش را قطع کرده است از آن تاریخ به حسن کله کن شهرت یافته بود. یادش بخیر نمی دونم هستش یا شهید شده قیافه اش هم به کله کن ها میومد!!!

فنجانی قهوه

این چاشت روزگار می چسبد

صبح  چایی کارا نبود

الان  هم که راست راست در خود می نشینم


دیگر کسی نیست ، بداند!!

تا فردا

قهوه هم ناکار می کند

این روزگار....

دوستی دارم خیلی دوست داشتنی ، دوره ی تحصیلات احساس می شد متفاوت فکر می کنه از روستایی خرد برخاسته بود اما فکر بلندی داشت تا جایی که دوستان به ایده و خواسته هاش به تردید می نگریستند و گاهی هم با تمسخر به او نگاه می کردند. در تحصیلات تکمیلی تغییر رشته داد و تربیت بدنی انتخاب کرد دست روزگار و بعد مسافت نگذاشت دوستی ها گرم و داغ بماند .... بعدها سر از استرالیا در آورد و دکترای خود را دریافت کرد در رشته ی آسیب های ورزشی......

بعد از مدتی  در شمال کشور مشغول شد به تبع همسر و گاهی هم اتفاقی همدیگر می دیدیم تا اینکه روابط قطع شد. امشب دوستی مشترک دیدم جویای حالش شدم گفت دانشگاه اصفهان تدریس می کند ، شماره ی موبایلش نداشت که بخواهیم احوالی بپرسیم .الان تو نت جستجویش کردم خیلی خوشحال شدم تعداد کتابهایی که تالیف و یا نگاشته است چشمگیر است.

با خود گفتم در حوضچه ماهی کوچولو، در استخر ماهی قزل آلا ، در رودخانه ماهی های چند کیلویی ، در دریاچه ماهی های خاویار و ... در دریا نهنگ و ......

چه استعدادها که در محیط های کوچک معدوم نمی شود کاش موسسه ای می بود و از نیست شدن این سرمایه های بزرگ جلوگیری می کرد!

بیمارستان

یکی از جاهایی که خاطره ی خوشی ازش نداشته و طبعا" شما هم ندارید بیمارستانه ؛ اغلب حضور در بیمارستانها  خوش آیند نیست و بیشتر بدنبال اتفاق و حادثه ی ناگوار انسان مجبور میشه بره اونجا و تنها برای تولد نوزاده که از این امر مستثناست که اون هم استرس خاص خودش داره.

وقتی به بیمارستان مراجعه می کنی دوست داری همه تو را درک کنند و پرستاران ودست اندرکاران هم  بخاطر ازدحام کار و منظره های ناخوش آیندی که از دیدن مجروحان آزده شون کرده  و بی خوابی و......  نمی توانند این حس داشته باشند. تو بیمار خودت می بینی و اونها همه ی بیماران و تو استرس داری و اونها هم می خوان یه آرامش با رفتارشون به تو تزریق کنند و....

امروز برای دیدن دوستی که بستری شده بود به بیمارستان رفتم همون ذهنیت هم مرا همراهی می کرد با ورودم و دیدن اولین دست اندرکار یه خرده ذهنیتم ترک برداشت جلوتر رفتم احساس آرامشم بیشتر شد فعالیت همه که می دیدم از جمله پرستاران و نیروهای خدماتی و ..... یه بوی خوش به وجودم  وزیدن گرفت . داشتم می رفتم با جوان خوش مشرب و اراسته ای مواجه شدم ؛در مسیر همره شدیم پرونده ی دستش بود داشت مطالعه می کرد به یه درب رسیدیم  سرش برداشت و با مهربونی تعارفم کرد که وارد شوم .....  از ایستگاه پرستاری جویای بیمار شدم خیلی خوب و زیبا راهنمایی شدم وقتی وارد اتاق شدم همون جوان که تعارفم کرد و همراه بودیم بالای سر بیمار بود داشت پرس و جو و معاینه می کرد بعد که رفت از بیمار جویای احوال شدم خیلی راضی و خوشحال بود هم از دکتر و پرستاران و هم از رسیدگی مطلوب و امکانات بیمارستان...

از بیمار نام دکتر  پرسیدم نمی دانست نگاه به خلاصه ی بازدید که به تخت چسبانده بودند کردم نام دکتر آقای تهمتن بود خوشم اومد از بزرگیشون. با پرستارها و پرسنل اداری گپ و گفت داشت خیلی راحت و آرام بود. در پایان وقت هنگام مراجعت جناب دکتر قاسم پور (رئیس)دیدم وظیفه ی خودم دونستم تشکر خشک و خالی تقدیمشون کنم .به روز بودن سیستم و درست اندرکاران و اینکه بخش های مختلف خوب و آرام در خدمت مردم بودند چشم نواز بود.

در آخر هم عرض کردم بیمارستان طبعا" توسط پرسنلی اداره میشه که بهره ی هوشی اونها از متوسط جامعه بالاتره و  نوآموزی پرسنل  در آماده سازی چنین فضای خوبی کم تاثیر نیست!

کاش همیشه متولیان امور  در نوسازی دانش اجتماعی شهروندان پیشرو می شدند: صدا و سیما .ارشاد. تبلیغات. شهرداری. آموزش و پرورش و......

موقع ای که از راهرو خروجی می گذشتم پنجره را گشودم بوی گل یاس سفیدی وارد راهرو شد ....

دستشون درد نکنه خوش سلیقگی کرده بودند........


خودتحریمی

 

مدتی غرق در نوشته های وب یکی از خوانندگان می شدم  که قلمش روان و روحش جوان و از خردش افکاری خوش طعم می تراوید در لابلای کلماتش یه زندگی رها و یله می رویید.وقتی شاعرانه می نوشت چقدر نازک و زلال نگاه زیبایش به هستی در  شعرش جاری می شد ....

مهمان خود خوانده ای بودم در وبش و گاهی هم کامنتی طولانی می نوشتم . وظیفه ی خود می دانستم که شاید در تشویق و ترغیب او به نوشتن های بزرگ تر مفید باشم .هرچند   شیوه ی ارتباط گیری موثر نفهمی سکوتت موثر خواهد بود ولی نمی توانستم بیخیال باشم

او خوب می بیند و خوب می نویسد و ره توشه ی این نوشتنش مطالعه ی خوب و موثرش است که گنجینه ی بینش نوینش را عمیق کرده است تا خوانندگانی خو ب و خردمند پذیرایش باشند. از قضای روزگار من و اطرافیان و شهروندان هم خوب می شناسد وقتی دیدم حضورم در وبش شاید آزادیش محدود کند شرط ادب دانستم  آزادی خود را در نت محدود نمایم تا او فراغت بیشتر داشته باشد و ذهن سیال و جوشانش به محدود ه ی محدود کن ما محدود نگردد لذا برای تکریم و احترام به آزادی اون نویسنده ی ارجمند مدتی است خودم را تحریم کرده و به دنیای او سفر نمی کنم تا شاید کمکی به بالندگی اش کرده باشم. هرچه باشد غبار بن بست همه جانبه بر سر و روی ما هست و این نمی تواند هدیه ی خوبی برای آن عزیز باشد.

همیشه سعی کنم آزادی های زیبای  دیگران را مزاحم نباشم .... آری حتی  در دنیای مجازی !

 

احساس

احساست زخمی شد

 فقط تلخی است که به مغزت رله می شود

تمام شیرینی های وجودت هم ذائقه  تغییر نمی دهد

سعی می کنم احساسم نخراشد

خراشیدی خود دانی

شیرینی وجودت زهراگین می شود

و من مسموم

نوشداروی سر وقت هم کاری از دستش برنمی آید

سهراب خوب گفت:

"نرم و آهسته بیایید مبادا که ترک بردارد

چینی نازک تنهایی من!!!"

 

این هم امروز خواندم ولی نپسندیدم اما از اینکه کوتاهی قشنگ و هنری است شکی نیست کاش

های و هوی می کرد و فریاد ، نمی دانم شاید تجربه اش این بهش الهام کرده که فقط نی بنوازد:

ترجیح میدهم چوپـــان باشم...
در دنیایی که همه یا گوسفندند یا گرگـــــــ
!!...همدیگــر را بدرید....
. . .من نِی میزنم ...........

ستاره

بهنگام کز کهنه سرا کوچیدی  

آینه افتاد و

 شکستی

زلال شدی در تمام هستی

وجودت  نرگس شد

هرکس سهمی رسید

 منتشر شدی

هر عاشق  ستاره ای

 

کویر تشنه ،نم نم باران را می فهمد

شب تاریک صحرا ،قدر چشمکهای ستاره  خوب می داند

شهابی که رها می شود در شب

دل تار تاریکی  به اندازه ی آسمان دریده می گردد

تو بیایی بیابان  تاریکی روشن می شود

هنوز منتظر باشیم؟

انتظار که از مرگ هراسناک تر است

می دانم

 تو راضی نمی شوی

 

مدتها پیش آموختم که نباید با خوک کشتی گرفت،
خیلی کثیف می‌‌شوی و مهم‌تر آنکه خوک از این کار لذت می‌برد.

جورج برنارد شاو

ادعاها توخالی دقیقن انسان یه کم از خوک بدتر می کنه اگر ادعاها بریزی می بینی خالی تر هم میشی . مدعی ! فرداش آفتاب از طرفی دیگه سر زد و باد از دیگر طرف! خودت حواست نیست ولی دورادور هم نمیشه نزدیکت شد ! واقعن حیف انسان  که بخواد به نوع انسان بی مهری کنه. خوب انسان به اخلاقیاتشه که شده انسان . اگر این هم خدشه برداره چی میشه؟ حالا ببینیم کجا ایستادیم؟ درست ارزیابی کنیم و مهم نیست ، پیش خودمون شرمنده بشیم بهتره تا اینکه فردا کسی نتونه حتی به مون نزدیک بشه! حالا می تونیم رفو کنیم این شخصیت شبه انسانی مون! بعدها هرچه بخوایم وصله پینه اش کنیم زشت تر میشه!

وقتی دل نیست

دل در قلم نمی رود

دل جاری نمی شود!

من غمگینم

غمی تلخ  در وجودم سر به زانو  زده است

راه زدودنش تو میدانی و کاش می خواستی

کاش می خواستی این غم به شادی تبدیل کنی

شاید ندانی

ولی همین که نه من می دانم در پستوی کلمه هایت و حرفهایت چه کسی پنهان است

نه تو می فهمی که پشت قاب سخنان من چه نهفته است اول ماجرا که نه

تمام فاجعه است

نه نردبانی دلت می خواهد و نه یک شبنمی دوستی

عشق پیش کش!

دوست کوچه و بازاری من

اندکی دوستم باش تا بدانی در نهفت کلمات من عشق به توست

یک پله از نردبان بیا بالا یا پایین

همین که به سوی نگاه من بیایی مرا کفایت و تو را بسنده است

تا شاید تو هم فکر کنی که من فکر می کنم

فکری که به تو ختم می شود

به بزرگی خودم

بزرگی ئی  که در تو و چشمان تو نشیمن دارد

انتظار نابجایی نیست ( فکر می کنم)

که شادی هایمان به هم متصل و در یک کاسه بدانیم

آن زمانی است که بدانی فکر من در پناه کلمات نه آنی است که تو فکر می کنی

آن است که تو و من خوب بفهمیم

بفهمیم در یک قایق یم و میخ و چکش به دریا رها سازیم

و حسرت دوباره اش نداشته باشیم و دل خنک باشیم

آن زمان است که چشم تو برادر می بیند

من و تو و....... همه در بهشت خواهیم بود

فکر زیبایی است و همه آرزومندیم نه؟

نمی دانم جراتمان در این مسیر ما را همراهی می کند

خداوند به تو جرات بدهد دوست کوچه و بازاری ام

دوستدارم در جمع های اندیشمندانه

همراهم در دلسوزی های دلسوزی خود!

بیا دست مان هنوز رگه هایی از نیستان همراه دارد

انگشتانمان نشانی از یک نیزار است

ریشه در یک ریشه داریم

آخر کوچه هامان به یک کوچه است

به سایه ی یک درخت رهسپاریم

از یک جوی اب گوارا خواهیم نوشید

بگذار موقع نوشیدن آخرین جرعه های آب زلال

بیشتر بتوانیم در چشم هم نظاره گر باشیم

زیبایی ها را......

 

 

 

 

 

با این اوضاع و احوال و عینک های جورواجوری که افراد بر چشم دارن و همه چیز با قالب خودساخته می سنجند و یه حقیقت و واقعیت هم بیشتر وجود نداره و فقط همونی که خود می دانند و می بینند کار بیخ پیدا می کنه؛ نمی دونم گفته ی حافظ مصداق می تونه داشته باشه یا نه؟

جنگ هفــتاد و دو ملت هـمه را عذر بــنه

چــــون ندیدند حقیقت ره افســانه زدنـــد

کاش بین همگان صلح می افتاد تا زاهدان و صوفیان به شکرانه ی آن ، ساغر شکرانه می زدند!

شکر ایزد که میان من و او صلح افــــتاد

..صوفیان رقص کنان ساغر شکر انه زدند

آتش آن نیست که ازشعله اوخندد شمع

آتش آن است که در خرمن پروانه زدنـــد

کس چو حافظ نگشاد از رخ اندیشه نقا ب

                    تا سر زلف سخن را به قلم نشـــــانه زدند

 

کاش نقاب از رخ حقیقت برداشته می شد! ولی این هم آرامش

بخشه و تسکینش خوب کاراست:

افوض امری علی الله ان الله بصیر بالعباد...

تا توانستم ندانستم چه سود

چون که دانستم توانستم نبود

واقعن مصیبتی است که گریبانگیر همه به نوعی می شود تا توان داری نمی دونی و زمانی می دونی که توان نداری!

فکر نکنم هیچ جای جهان چنین بی خیالی که بر ما و جوانترها حاکمه بر اونجاها حاکم باشه ! موقعی که باید درس بخونیم بیخیال! زمانی که باید با خبره ای شور کنیم خودمون عقل کل میشیم وقت ازدواج هم کور و هم کریم ؛ گاه پدر یا مادر و خواهر یا برادر فکر می کنند می خوان یه عمر با طرف زیر یه سقف باشن ، موقع خرید منزل و.......و هزار و یک کار دیگر که نه با دانش همراه ست و نه با مشورت . همینجور گتره ای میریم به استقبال و هر چه بادا باد بعد هم توجیهات مزخرف ارائه می کنیم که جز دل خوش کنک هیچی نمی تونه باشه.

دوستی می گفت رفتم مسافرت و دندونم درد گرفتم مجبور شدم به دندان پزشک مراجعه کنم ویزوتوره گفتش که وقت نداریم و اینجور چیزا. وقتی دید که واقعن دارم از درد در هم می ریزم و داغون میشم گفت حالا بنشین تا بگم برات دندونه بکشه راحت شی . سر حرف بلند کرد که جناب دکتر رفته خارج(فلیپین) ،دکتراش در عرض ۵ سال گرفته و حالا اومده و کارش واقن سکه ست. اینجا درد دندونم یادم رفت و ندانم کاری هام و بی فکری هام دردش زیادتر شد من هم ۷ سال رفته بودم دانشگاه و دکتر شده بودم البته دامپزشک. مبالغی گزافتر هزینه کرده بودم و دو سال بیشتر علاف شده بودم و حالا هم بیکار و علاف تر از گذشته درب مطب دندانپزشک منتظر!

 

مادر دوستمون رحمت خدا رفته بود در آخر فرزندش از خداوند درخواست کرد  عمر بابرکتی چون عمر مادرش نصیب همگان کند و یکی از دوستان هم گفت چنین مردنی  زمینه ای فراهم می کند دوستان تجدید دیداری داشته باشند ........

البته برای من خیلی جالب بود که دیدم از دور چهره ای نه چندان آشنا صدام می کنه نزدیک تر رفتم معلم قدیمی که بسیار استادم! بود خوب منو می شناخت: آقای بهره مند. واقعن دیدن ایشون بعد از سالیان طولانی ( بیش از بیست سال) غنیمت بود همان شور و حال و همان نشاط سابق داشت هر چند مدت زیادی از بازنشستگی اش می گذشت ولی ماهی کوچولوی صمد بهرنگی و داستانهای سریالی اش در ذهنم جان گرفت. تعارفات معمول کرد که بنده هم چون همیشه یادش و کلاسش در خاطرم بود عرض کردم درسی که از استاد گرفتم شمه ای از آن در زندگی و دوران خدمت پس می دهم و خرسندم که از آبشخورم اندیشه ی معلمان بزرگی  بوده است و یاد آوری کردم ضمن تقدیر از تمام معلمان ولی جایگاه آقایان بهره مند و کشفی جایگاه ویژه ای است ! بزرگ مردانی که حرمت معلمی واقعن خوب پاس داشتند و آبرو داری کردند معلمین رهین منت ایشان می باشند.....

نمد

دوستی دارم بیشتر می خندد و بعد می گوید ! تو رفتارش تعارف معنا ندارد به هیچ وجه نباید منتظر باشی چنانچه چیزی نپسندید مجامله کند و بخواد به نحوی رفتار کند که تو نگران نشوی. کاری از دستش برنیاید راحت کلمه ی "نه" تقدیمت می کند، اهل هیچ دروغ و ریایی نیست ، سرپا راه می رود و خوب اطراف می بیند و نادیده می گیرد ، تحسین و تکذیب دیگران براش وقع و ارزش چندانی ندارد خلاصه راه راست خودش می رود و همه هم او را با همان اخلاق می شناسند راحت راحت زندگی می کند و روشنی و خوشحالی عمیقی هم در وجودش موج می زند. کمتر اهل شعر و شاعری است ولی این شعر کمتر از زبانش می افتد:

بهتر ز هـــــزار فرش اطلس نمـــــدم

من این نمدم به فرش اطلس نمــدم

فردا که حساب کار آید به میــــــــــان

من جز نمدم حساب دیگر نمــــــــدم

چــــــــــــــقدر من دوستش دارم! هر چند او همین هم براش آنقدرها مهم نیست.

سعدی

خوش سلیقگی دست اندر کاران دانشکده ی ادبیات دانشگاه شیراز ؛در جای خود زیباست هر چند روز تک بیت یا ابیاتی دلنشین با خطی زیبا و چشم نواز سر در شمالی دانشکده آذین  می بندد تا خاطر مردمی که پشت چراغ قرمزهای چهار راه ادبیات توقف کرده اند خیس و با طراوت کند و دل عابرین نیز.

چند روز قبل بیتی از سعدی از دور چشم ها را به خود می خواند:

همه عمر برندارم سر از این خمار مستی

که هنوز من نبودم که تو در دلم نشستی

گفتم حیف است دوستان از لذت خوانش این غزل زیبا هر چند برای بار چندم هم که باشد بی نصیب بگذارم:

همه عمر برندارم سر از این خمار مستی

که هنوز من نبودم که تو در دلم نشستی

تو نه مثل آفتابی که حضور و غیبت افتد

دگران روند و آیند و تو همچنان که هستی

چه حکایت از فراقت که نداشتم ولیکن

تو چو روی باز کردی در ماجرا ببستی

نظری به دوستان کن که هزار بار از آن به

که تحیتی نویسی و هدیتی فرستی

دل دردمند ما را که اسیر توست یارا

به وصال مرهمی نه چو به انتظار خستی

نه عجب که قلب دشمن شکنی به روز هیجا

تو که قلب دوستان را به مفارقت شکستی

برو ای فقیه دانا به خدای بخش ما را

تو و زهد و پارسایی من و عاشقی و مستی

دل هوشمند باید که به دلبری سپاری

که چو قبله ایت باشد به از آن که خود پرستی

چو زمام بخت و دولت نه به دست جهد باشد

چه کنند اگر زبونی نکنند و زیردستی

گله از فراق یاران و جفای روزگاران

نه طریق توست سعدی کم خویش گیر و رستی

چه زیباست شب و سکوت و تنهایی ؛خیال به هرطرف ازادانه پر می کشد و سیر و سیاحتی ،گاهی نگاهی به زمان های گذشته و نشستن کنار اجاق زغالی در زمستان و داستان سرایی پیران سرد و گرم چشیده ی روزگار و زمانی هم در تابستان لم دادن کنار مهتابی* وسط حیاط و شمردن ستاره های زلال و پاک اسمان. گاه می اندیشی به روزهای زشت و زیبایی که پیش رو داری و عجله ی امدنشون تو را در زاویه ای تنگ قرار می دهد و گاهی هم نگاه به قد و قواره ی کسانی که باید باهاشون مراوده داشته باشی و چقدر طاقت فرسا و سوهان زدن اعصاب بهمراه دارد !

ولی زیبایی ستاره ها که از هر طرف چشمک می زنند و چشمت به انها خیره می شود رویاهایی در ضمیرت می پرورند که زندگی را برای مدت کمی هم که شده گوارا و زلال می کند .همراهی صدای خروس سحری و سپیده ی صبح ....

هرچند تا پنجاه و اندی نیما فاصله زیاد است ولی سیه چادری در میان صحرا با هوای نمناک شبانگاهی و آسمانی که سقفش به زمین نزدیک  و هوس چیدن ستاره ای در دل روشن می شود و شعر اون خدابیامرز:

از پس پنجــــاه و اندی زعـــــمر

نعره بر می آیدم از هــــــر رگی

کاش می بودم دور از هر کسی

چــــادری و گوسفندی و سگی

*مهتابی: بهارخواب .ایوان .جلو عمارت. قدیم در مناطق گرمسیری وسط حیاط سکویی ساخته که اغلب زیر آن مکانی برای نگهداری مرغ و طیور و روی آن برای استراحت شبانه استفاده می شده و به آن مهتابی می گفتند.

نگاه قلب

شادی ها که تقسیم کردند

تو در چشم شادی غمگین شدی

ورنه همه هم غیر تو نیستند

گاهی هم تو بیشتر

وقتی تو دیگر ی را می بینی که مکر در دستش پنهان است

و حسد از لبش آویزان

و چشمش دورو خنده می زند

خوب ببین نگاهش را !

...

خوشا هنگام که از نگاه آن یکی گل می چینی

و سیب ها ی نیفتاده از چشم دوستان می بویی

گاه که تشنه می شوی یک سبد نسترن می شوی

تا خنکای وجود خسته ای

ره رسیده ای گردی...


غمت نژاده نیست مهربانا

قلبت مهربانتر از شادی است

نگاهت ، خودت

آری خودت را نگاه کن...

وقتی دیگری را  بزرگ می بینم و شخصیت می دانم کار دستم می دهد!  حرفهایش را بزرگ می شنوم و اندیشه اش متعالی و به خود اجازه نمی دهم که در مورد مسائل خرد و ریز با او صحبت و یا پیشنهادی داشته باشم.

چند روز قبل  دوستی زنگ زد متاسفانه هرچه گفت بزرگتر و زیباتر شنیدم لذا بی خیالش شدم.

امروزدوباره   زنگ زد و متوجه شدم چقدر اشتباه شنیدنم کار دستم داده است. چرا من نتوانستم منظور او را خوب بفهمم؟ اشتباه از من بود یا او؟ او واضخ نگفته بود یا من ایده آل نگرم؟واقعن روی اعصابم امروز رژه ی می روم.شاید عناوین هم در عدم برقراری ارتباط درست مقصرند؛ دکتر ، مهندس و استاد دانشگاه؟

دنبال تصحیح بودم و می خواستم خودم را کنار و آن عزیز بجای خودم بنشانم ولی موفق نشدم دیر شده بود.

من کی  می خواهم واقع بین شوم و هر کس را درست ببینم و واقعی؟؟

خیلی بد شده ام نمی توانم واقعیت موجود را ببینم و بفهمم و این یعنی جدایی از جامعه! عینکم چیزی به من نشان می دهد که باید آرزویش داشته باشیم . با این همه باز هم من چیزی که باید باشد می بینم و طبعن دوستان هم براشون نگرانی بوجود می آید.

کاش من واقع بین و واقع گرا می شدم! هیچ کس نگران نمی کردم!... دوستان کـــــــــــــــــــــمــــــــــــــــــــــــــــــــــــک.......

واقعن نیاز مندم

آخرین کلاس دوران دانشجویی و روزی که بار و بندیل می بستیم که با دانشگاه خدا حافظی کنیم همیشه ته خاطراتم سنگینی می کنه خود حقیقی ام در دوره ی کارشناسی جا گذاشتم سر کلاس درس دکتر جعفر موید در جوار آرامگاه حافظ شیرازی ، هرچند دلم با من همراه نمی شد ولی دیگه موظف بود یه جورایی با من همراه بشه و لی نمی دونم چرا  همونجا موند و حالا هرجای شیراز باشم ؛ پل فسا، دروازه قران، شاه چراغ، قصر دشت...... از دور تپه ی ارم می بینم و از دور ناخوداگاه طوافم انجام میدم . و شعری از متنبی هم در ذهنم خلجانی ایجاد می کنه:

رمانی الدهر بالازراء حتی

فوءادی فی غشاء" عن نبالی....

روزگار به من تیراندازی کرد تا جایی که قلبم در پرده ای از تیرها قرار گرفت.....( دیگه روزگار هرچه تیراندازی کنه به قلبم نمیرسه...)

دوره ی ارشد  شب نمی موندیم و نیاز به بستن بار و بندیل نبود ولی موسیقی که دوستمون گذاشت همیشه همراهم هست ....و پایان نامه ای که از شب شوم وحشت انگیز نیما یوشیج در کنار قفسه  و جلو چشمم خاک می خورد .

کاش  بارها تکرار می شد این روزهای آخر.....

یک مهمو ن خیلی خوب داشتم این چند روز ، نگرانم شده و  بزرگوار لقبم داده :

بزرگوار مثل اینکه همه عیب دارند و شما مبری از همه عیوب چقدر همه روزه غیبت افراد می کنی یه ذره در افکارت تجدید نظر کن می خواهی ادای روشنفکری در بیاوری

طبعن این بزرگوار احساس می کند اینترنت یعنی پل ارتباطی بین من و فقط ذهن او و مصداقهایی که در کنار خود برای نوشتجات من یافته. و چنانچه کسی نسبت به بد اخلاقی هایی چون خود بزرگ بینی ، ترور شخصیت دیگری ، نردبان کردن آبروی دیگران برای ترقی، مقصر دانستن جامعه و جهان در عدم کامیابی،نرسیدن به منافع و مقام را دیگری مقصر دانستن و..... اینها می شود ادا و اطوار روشنفکری!

امروز رفتم برای خرید میوه، ارزون شده بود تقریبن؛ این فروشنده می گفت،گیلاس ۷ ، انبه ۷ ،گلابی ۱۰ ، انگور ۳ و .... به یکی از دوستان گفتم علی الظاهر میوه ارزون شده .وی اظهار داشتند  چنانچه خدای ناکرده یک میهمان خارجی از راه رسید به سراغ خرید میوه بروید.

با خواندن کامنت دوستمون که بالا شرحش رفت احساس کردم باید برای خرید میوه به بازار بروم! احتمالن از خارج تشریف فرما شده اند!و اون هم ایتالیا.

در ایتالیا می گن  چنانچه فردی بار و بندیل بسته باشه برای رفتن پیک نیک و  باران ببارد ، معترض دولت و جهان  می شود و فریاد بر می دارد آی دولت ، آی مردم.....

ولی اینجا ایران اسلامی است و ام القرای جهان اسلام برادر یا خواهر من. چنانچه عیوب به برادر یا خواهر مسلمان بگویی می شود اهدای هدیه! من منتظر هدایای اون عزیزم. سعی می کنم دیگر ادای روشنفکری در نیاورم این گناه نابخشودنی.....

 

 

بوکفسکی

غریبه هاشاید باور نکنید
اما آدم هایی پیدا می شوند
که بی هیچ غمی
یا اضطرابی
زندگی می کنند.
خوب می پوشند
خوب می خورند
خوب می خوابند
از زندگی خانوادگی لذت می برند.
گاهی غمگین می شوند
ولی
خم به ابرو نمی آورند
و غالبا حالشان خوب است
و موقع مردن
آسان می میرند
معمولا در خواب.

                         بوکفسکی

ماه دلتنگ

    تو کشورهای توسعه یافته چنانچه فردی ناکامی هایش را به گردن اجتماع و جهان بیندازد او را مشاوره می دهند تا به مرکز مشاوره و روان درمانی مراجعه کند.

در جامعه ی ما اگر کسی ناکامی های شخصی اش به دوش دیگری بسپارد که هیچ دخلی نسبت به ماجرا ندارد چیکار می شود برایش انجام داد؟

اگر ناکامی سیاسی اش بخواد توجیه کند چی؟ چقدر می تونه زیبا باشه که فروتنی و غیبت دیگری را نشونه بگیری و بخوای همه ی نبافته های خودت که پنبه می بینی را به دیگری نسبت دهی؟ ماه می شود در پشت ابر زنجیر کرد؟؟

ماه شب اول خودش می دزدد. شب دوم می تراود .شب سوم چشمک می زند شب چهار و پنج و........چی ؟

ماه شب چهارده هم می رسد حتی اگر ابری سمج و سیاه بخواد تن به باد ندهد و بایستد ولی ماه اینقدر ممسک نیست که بخوادطنازی خودش را دریغ کند! از ابر می گذرد و چشمت را می نوازد!

من و تو با ما  بی  ماه نخندیدیم

و چقدر به ابر دلخوش بستیم 

ابر هیچ دلبسته ی ماه نبود

و به ما می خندید

ولی ماه دلتنگ

دلتنگ ما بود که خود را بنمود

------------------------------------------------------------------------------------

( هیچ شخص خاصی مد نظر نیست مساله ی عمومی است)


تو جامعه ی ما همه، همه چیز را خوب می دانند و در همه ی رشته ها سر رشته اند ؛ کافی است لب تکان دهی ، از دور و نزدیک لبت می خوانندکه با دوست و هم صحبتت چی می گویی و اگر هم نفهمند خود حدس می زنند و نمی گذارند  منتظر باشی ؛ خوب و سریع نسخه می پیچند ،مبادا روزی که از نقش صورتت بدانند روی حرف آنها حسابی باز نشده ؛ توهینی بزرگ به محضرشان تقدیم کرده ای و اصرار که سخنش باید پذیرفته شود. مریض شوی همه درمانگرند و بهتر می دانند حتی از متخصص! روحت خسته شود همه روان درمانند و روانشناس ، برایت نمونه ها عرضه می کنند که فلان کس حرفش شنیده  و یک وبس! سواری ات مشکل پیدا کرد همه مهندس مکانیکند تا ناکارش نکنند  از پا نمی نشینندو در آخر هم فقط بسنده می شود که این سیستمش متفاوته با بقیه و تو هم برای کم شدن خجالت مهر تاییدت می چسبونی و ........البته تخصص پند و اندرز گویی و نصیحت ههای مشفقانه ما در مسائل و روابط خانوادگی  در طول تاریخ و در طول و عرض کره ی خاکی همانند نداشته و نخواهد داشت. چه خوبیم ما!

دیروز در جلسه ای نشسته بودم میهماندار نوشیدنی برای پذیرایی آورد از او اصرار و از ما هم مقاومت که میلی در نوشیدن شربت نیست؛ او پیروز شد و لیوان را گرفتم و در گوشه ای گذاشته تا هم او راحت و هم من راحت شده باشم ..... کم کم جلسه به آخر می رسید میهماندار لیوانهای خالی جمع می کرد به من که رسید متوجه لیوان نشد و با اشاره ی پای نامبارک لیوان را سرنگون و همه جا خیس از شربت بد رنگ کرد ....  زنگ تفریحی شد برای خلق الله و کسی ندانست برای سر سلامتی آمده است و طبعا"روح مرده هم شاد شد!!از این بزم

 

نگاه

حریم نگاهت

ستاره ها خستند

یک آسمان پرستو در دلت لانه ها بستند

نگاه کن چگونه عاشقانه با مرگ می رقصند؟

همان کبوترانی که به خنده ات دخیل می بستند!


کبوتران حرم !

هوا نم نمک بارانی است

دلم فدای سرو بلند شاهانی است

به آرزوی محال تن در دادم

زمان زمانه ی یک نگاه روحانی است.

به سحر نگاهت دگر دلم با من نیست

چو زورقی که به دریا شکست و طوفانی است.

امید عشق می دهدم جان به برق نگاهت

همان نگاهی که با تو نورانی است.

نافد و مترجمی فروتن

                                                                        

  

در حالی که یکی از پاهایش گذاشته بود روی شوفاژ و دستش تکیه گاه چانه اش بود ، نگاهش افق های دور در می نوردید  ؛  از خاکستر سیگارش که نتکانده بود  فهمیدم بعد از چاق کردنش و اولین پک ؛ سیگار حسرت دوباره ی لبهایش داشت ولی او فراموش کرده بود  دودش میهمان ریه هایش کند. چهره اش در گالری ذهنم ور انداز کردم سبیل پرپشت بلند ش که لبهایش را پوشانده بود و کلاه تختش خیلی آشنا می نمود خواستم از کنارش بگذرم  ولی چیزی شبیه جاذبه ، از رفتنم منع می کرد او هم این نزدیکی ها نبود و کوه دراگ شیراز با نگاهش به درون خود می کشید و جای خالی برفها را به تماشا نشسته بود. نزدیک تر رفتم و آشنا را سلامی آشنا تقدیم کردم که در برگشت از سفر دور و دراز؛ خاکستر سیگارش بود که نگاهش به کف کریدور پخش کرد. لبخند نازک و عمیق و حسرت گم شدن دود سیگارش را در فضا هدیه ی من کرد خیلی آروم و دوستی داشتنی جواب احوال پرسی ام  داد صمیمت لهجه و کلامش  در دوستی  و آشنایی های دیرینه می شد سراغ گرفت. تعارفش کردم  و گفتم تا خوابگاه و اتاق راهی نیست خوشحال خواهیم شد در کنار شما باشیم . فقط گفت : جدی! شما الان کلاس ندارید؟ عرض کردم نه کلاسی نداریم و ........

می گفت ساعت ده و نیم تا دوازده یه کلاس تدریس دارم و کلاس بعدم ساعت یک شروع می شود لذا نمی ارزه که بخوام برای ناهار به خانه برم و به ساندویچی در بوفه خود را می سازم !  این نیرزیدن برای من که آرامشی قشنگ در رفتارش می دیدم خیلی ارزش داشت و سبکی روحم وصفش راحت نیست. گفتم با ناهار دانشجویی در خدمتت هستیم که گفت با ساندویچی ازش گذشتم و نوشیدن چایی داغ دل چسب تر است ، قول داد در آینده با ناهار دانشجویی ما را همراهی کند . بهش گفتم چرا ساعات تدریست چنین چیده اند ؟ گفت: پس فردا هم همین است فقط باید از اینجا سریع برم دانشکده ی مهندسی؟ (طبعا" ساندویچ هم سعادت میهمان او شدن را از دست می دهد)

آرامش سخنان اندکش هنوز در ذهنم زنده و با طراوت است و یاداوری دوباره اش در  من موج ایجاد می کند و طوفانی که روحم در خود می چرخاند!

دیدن همین یکی دوبار خیلی غنیمت می دانستم و گاهی هم قدم زدنش در کنار حاجی خانم و در زیر سایه های درختان پارک آزادی و خیابان سینما سعدی برایم زیبا و دیدنی بود و به هم زدن آرامش آنها را جایز نمی دانسم و تماشای آن بزرگی ها را از دور هم خیلی دلنشین بود.

از آن روزها تا کنون بطور ناخوداگاه یه علاقه ملازمت در ذهن من بوجود آمده  است که هرگاه کتاب های بزرگان ادبیات می بینم بویژه از نقد می شنوم نام ناقد و مترجم بزرگ کشور آقای عبدالعلی دستغیب در ذهنم خوش نمایی می کند و تصویرش خیلی آشناتر از گذشته می درخشد!!....

---------------------------------------------------------------------------------------------------------------

عبدالعلی دستغیب منتقد و نویسنده ی بزرگ معاصر با تالیف و نگارش بیش از ۵۰ کتاب( نقد. ادبیات. جامعه شناسی . هنر . تاریخ .....) به گفته ی خودش میدان را در اختیار جوانان  و خودش را از نوشتن  بازنشست کرده است. او متولد سال ۱۳۱۰ بوده و شهریور ۱۳۲۰ ناخواسته به ادبیات و نوشتن روی آورده است.

در سال ۱۳۷۴ از سوی وزارت فرهنگ و ارشاداسلامی به عنوان منتقد نمونه برگزیده شد و لوح سپاس خدمات فرهنگی دریافت کرد. همچنین، در سال ۱۳۸۲ طی مراسمی در صدا و سیما، دست‏غیب به عنوان چهره ماندگار در رشته نقد ادبی شناخته شد و موفق به دریافت لوح تقدیر و جایزه گردید.

حریم افراد و حرمت آن : 1- حریم صمیمی به شعاع 45 سانتی متر ! ورود فقط همسر و فرزندان مجاز 2-فضای خصوصی از شعاع 45 تا  120 سانتی متر , دوستان و آشنایان مجاز به ورود .3-فضای عمومی که از 120 سانت به بعد شروع می شود و آشنایان جدید و بیگانگان هم می توانند وارد شوند.....

ورود افراد نا آشنا و غیر مجاز به فضاهای خصوصی و بویژه صمیمی افراد, کاری بسیار زننده و وهن و خواری شخصیت انسان بدنبال دارد و نشان از پایین بودن فرهنگ عمومی بوده و زمینه ی بروز ناهنجاری های فراوان و بروز صفات اخلاقی رذیله و پست فراهم می کند.

این نوع جامعه  مریض  اورژانسی  است .

حال در جامعه ای که حریم ذهن افراد هم رعایت نمی شود و افراد برای رسیدن به مقاصد خویش اقدام به ورود نابحق به ذهن دوست و همکار و همسایه و هم نوع می نمایند باید نامش چی گذاشت! 

یارو ناراحت بود که وقتی پیامک می خواند دیگری سرک می کشد! و آن یکی هم از اینکه موقع استفاده از عابر بانک ؛دیگران زیر چشمی به مونیتور چشم می دوزند متاسف بود. کاش همین بود.

فعلن ذهن خوانی و تحلیل رفتار دیگران داشته باشیم تا بعد یکی یکی... فعلن مریض از کما نجات داده شود...