وقتی پایانت شروع می شود
هیچ بهاری نخواهی دید.
دستت را به من بده
قبل از رسیدن به آخرین وداع...!

نگاره: ‏وقتی پایانت شروع می شود
 هیچ بهاری نخواهی دید.
دستت را به من بده
 قبل از رسیدن آخرین وداع...!‏


سهراب با اجازه ی شما!
صداقت، راستی و صفا،
سیری چند؟
من دلم لک زده است
حتی برای گرمی!

---20/7/92---- ساعت 22---


نمی دانم تکمیل شده ام یا ناتمام!
به جائی رسیده ام یا در جائی مانده ام ! در هر صورت در موقعیتی از عمر و زندگی هستم که هیچ حسی ندارم جز دوست داشتن انسانها!
....
....
می گویند گاه نیاز است خشم و نفرتی هم داشته باشی ولی همین نفرت اندک هم چنانچه پلیدی ببینم آنرا محکوم مطلق نمی دانم و تعداد زیادی علت در ذهنم رج می بندد تا جائی که ممکن است متهم تبرئه کنم!
گاه با شعری چون از محبت خارها گل می شود و گاه دیگر با حدیثی چون انی بعثت لاتمم مکارم اخلاق ( من برای کامل کردن اخلاق برانگیخته شدم) و گاه با آیه ای از قران رحمن و رحیم ... روحم را با خودم آشتی می دهم.

تا کنون نتوانسته ام به خودم بقبولانم که کسی مستوجب زحمت و نفرت باشد!!

------------------20/7/92 ساعت13


آری من و تو متهمیم! وقتی خشونت فیزیکی زشت می شماریم ولی خشونت کلامی که مثل خوره مسری است را نه تنها زشت، بلکه با مروج آن همراه شده و مانند رله رادیوئی در پراکنش و تقویت آن عمل می کنیم متهم می شویم.
ولی ما متهم نیستیم به خشونت طلب بلکه خشونت طلب واقعی هستیم! اگر چه در اذهان عمومی هم به تقلب بتوانیم چند صباحی ژست مصلح اجتماعی برای خود دست و پا کنیم . اما دیر یا زود معجزه گر گذشت زمان پرده ها را بر خواهد گرفت ...
در جوامع توسعه یافته غیبت و تهمت جایگاهی ندارد . نمی دانم نداشتن این خصایص نامبارک موجب پیشرفت و آرامش آنها شده است یا توسعه، حنای خصلت های زشت را کمرنگ کرده است.
شد داستان اول تخم مرغ آفریده شده یا مرغ. هرکدام اول آفریده شده میمون و فرخنده است . کاش همه پیامبر مهربانی و زیبائی می شدیم.
داستان آقای ظریف و رابطه با امریکا و نوشته ی کیهان موجب شد این چند کلام قلمی شود!



آن هنگام که گل در کلام تو
شکفته می شود
نگاه تو باغ ، زیبا می کند افق
تمام من در تو همچو گل
عطر سرخ.

کاملا" تمام می شوم!!

عاقبت به خیر...


گاهی با بعضی افراد برخورد می کنی که به نحوی مدرکی دست و پا کرده اند ولی...! باورت می شود که واقعا"سعدی درست فرموده :
پرتو نیکان نگـــــیرد هرکه بنیادش بد است
 تربیت نااهل را چون گردکان بر گنبد است
لیکن باز هم شعر زیبای دیگر علیه الرحمه ارجح می دانم:

گلی خوش‌بوی در حمام روزی    رسید از دست محبوبی به دستم

بدو گفتم که مشکی یا عبیری؟         که از بوی دلاویز تو مستم
بگفتا، من گِلی ناچیز بودم         ولیکن مدتی با گُل نشستم
کمال هم‌نشین درمن اثر کرد         وگرنه، من همان خاکم که هستم

فکر می کنم:
دوران فرامدرن در پیش و جامعه ما محکوم است از کریدور مدرنیته سریع گذشته و پسا مدرن تجربه کند ! حال انسان اگر اندیشه خود را با آن شرایط مهندسی نکند محکوم به شکست است...
جوانترها لازم است مهندسی رفتار و اعمال خود را خوب فرا بگیرند تا در جهان جدید خــــــــــــرد نشوند.


گاه در دفتر زندگی صفحه های سفیدی پر از حرف های ناگفته و نانوشته است که به انسان زیبائی و متانت می دهد!