نگاه
حریم نگاهت
ستاره ها خستند
یک آسمان پرستو در دلت لانه ها بستند
نگاه کن چگونه عاشقانه با مرگ می رقصند؟
همان کبوترانی که به خنده ات دخیل می بستند!
کبوتران حرم !
هوا نم نمک بارانی است
دلم فدای سرو بلند شاهانی است
به آرزوی محال تن در دادم
زمان زمانه ی یک نگاه روحانی است.
به سحر نگاهت دگر دلم با من نیست
چو زورقی که به دریا شکست و طوفانی است.
امید عشق می دهدم جان به برق نگاهت
همان نگاهی که با تو نورانی است.
+ نوشته شده در شنبه سوم تیر ۱۳۹۱ ساعت 7:29 توسط غلامحسین امانت
|
اینجا گاه دلنوشته ای و گاه تلخنامه ای و دیگر بار سفرنوشتی نگاشته می شود ! محدودیتی ندارم گاهی روحم در اینجا مفرح می کنم با دوستان! گاهی هم غمنامه ای از برآیندهای جامعه می نویسم.....