سال نو

مدت مدیدی است تاریخ مصرف تلویزیون های سیاه و سفید سر آمده  و تلویزیون های رنگی جایگزین آنها شده است امروزه ال ای دی و ال سی دی و اخیرا" او ال ای دی چنان بازار را در سیطره خودش قرار داده که اگر از نسل امروزی در مورد تلویزیون سیاه و سفید سئوال کنیم بیشتر آنها نمی دانند چی هست!!! آری در این شرایط که نه تنها رنگ های اصلی و فرعی بلکه رنگهای ترکیبی از صفحه های تلویزیون و موبایل و کامپیوتر قابل مشاهده است هنوز بعضی که نه ،بلکه بیشتر نخبگان ما وقایع و رخدادها و بالتبع اشخاص را سیاه و سفید می بینند!

مدرنیته و رفرمیسم متعالی امروزین به ما اجازه نمی دهد که هر پدیده ای را صرفا" مثبت و یا منفی تلقی کنیم بلکه زمان آن فرا رسیده است تا همه چیز را آن طوری که هستند ببینیم نه آن طور که ما می خواهیم و دلمان آرزو می کند.

امروز هر کس دارای توانمندی و استعدادی است و ضعف و قوت هایی داراست که به ما اجازه نمی دهد او را سیاه مطلق یا سفید برفی ببینیم.

از حدیث هم استعانت می جوییم: ولاتنظر علی من قال و انظر علی ما قال( نگاه به گوینده نکن به گفته بنگر)

فکر کنم بهتر است خوبی ها را ببینیم نه زشتی ها و پلیدی ها:

گرت عیب جویی بود در سرشت  -------------- نبینی ز طاووس جز پای زشت


برادر داریوش عین

کامنت شما خواندم لطفتون مرا شرمنده می کند چون خود را مستحق این محبت نمی دیدم آن را تائید نکردم ( می بخشید) اما:

 همان طور که دو خط موازی به هیچ وجه به هم نمی رسند و نقطه مشترکی ندارند انسان هم اغلب اگر با دیگری  اختلاف سیاسی و مذهبی داشته باشد بدبختانه به هم که نمی رسند هیچ!! بحث ها بیشتر آنها را از هم دور می کند!!! می دانی چرا ؟ من درست نمی دانم!!! شاید یکی از دلایل آن حس خود برتر بینی و قدرت طلبی و حفظ قدرت باشد . که این هم پس از مدتی و با گذشت زمان تغییر حاصل می شود و ایده ی برتر مقبولیت می یابد. اما چنانچه دلیل آن  بی سوادی و کور دلی باشد مشکل حادتر است. خوب معرفت از طریق مشاهده به دست می آید وقتی کسی کور باشد چه می توان کرد؟؟؟ ممکن است باز هم راه علاجی پیدا شود ! وای اگر کسی بازی در بیاورد و خود ش را کور جلوه دهد ،هرچه اصرار بیشتر شود گردن باری و لجاجت بیشتر خواهد شد.

خوب ،دوران بدی است عزیز ! اگر کسی بگوید فلان شخص خدمت کرده است و در کارش غل و غشی نبوده و .... سعی می کنند هاله ی نور هنوز رؤیت نشده دور سرش را با ضرب نیزه و شمشیر پاره نمایند!! اگر شمشیر به گردنش اصابت نکند. 

نقد کردن خوب است.  اما  اغلب آدمها منصف نیستند یعنی نصفانصف تقسیم نمی کنند بلکه همه اش به توبره ی خود می ریزند. چون کینه ی شتری از  انگیزه های اصلی بسیاری از ناقدان بوده است. با این همه نقد خیلی خوب و ارزشمند است (البته برای همسایه! )ولی گذشت زمان انصاف رخ می نماید و همه را میهمان خودش می کند.

شعر سهراب هم اغلب ذهن مرا با خود به پشت هیچستان می برد و جاده ای و انبوهی از کلاغها!! ولی نشستن برف بر روی صورت در فضایی سپید چه زیباست و چه زیباتر  پناه آوردن پرندگان گرسنه به آدمیان در یک روز برفی.

سهراب! شما که سرودی؛ آب را گل نکنید می رود پای سپیداری تا فرو شوید اندوه دلی!!!

نمی دانستی که اگر دانه های دل مردم پیدا می بود دیگر غالب مردم همدیگر را نمی بوسیدند که هیچ! دست یکدیگر هم به گرمی نمی فشردند؟ اگرچه سعی می کردند نگاهاشون به هم خیره نشود!!!

ای کاش در ده بالا دست چینه ها کوتاه مانده بود و می شد دانه های دل مردم را بدون چشم مسلح شکار کرد......

حالا همه ی اینها موجه ،سهراب شادروان! چرا خیلی لارج برای ما مردم متوسط کلمات ابریشمین و ابرناکی هدیه داده ای:

جای مردان سیاست بنشانیم درخت

                                      تا هوا تازه شود............

در مورد بد گفتن به دوستمان هم به عرض می رسانم:

بزرگش نخوانند اهل خرد              که نام عزیزی به زشتی برد!



باز هم سال نو را تبریک عرض می کنم و بیاییم همگی درخت دوستی بنشانیم                      که کام دل به بار آرد.

سال جدید خدمت همه دوستان تبریک عرض می کنم امید است سالی سرشار از عشق و صفا و صمیمیت در پیش رو داشته باشید و یادمان هم باشد همانگونه که خانه ها را تکانده ایم قلبمان نیز از کینه و کدورت ها پرداخته و زیبایی و صلح و عشق را در آن زنده و جاوید سازیم . برای خالی نبودن عریضه:

۱- مسافر تاکسی آهسته روی شونه‌ی راننده زد، چون می‌خواست ازش یه سوال بپرسه… راننده جیغ زد، کنترل ماشین رو از دست داد… نزدیک بود که بزنه به یه اتوبوس… از جدول کنار خیابون رفت بالا… نزدیک بود که چپ کنه… اما کنار یه مغازه توی پیاده رو متوقف شد… برای چند ثانیه هیچ حرفی بین راننده و مسافر رد و بدل نشد… سکوت سنگینی حکم فرما بود، تا این که راننده رو به مسافر کرد و گفت: "هی مرد! دیگه هیچ وقت این کار رو تکرار نکن… من رو تا سر حد مرگ ترسوندی!" مسافر عذرخواهی کرد و گفت: "من نمی‌دونستم که یه ضربه‌ی کوچولو آنقدر تو رو می‌ترسونه" راننده جواب داد: "واقعا تقصیر تو نیست… امروز اولین روزیه که به عنوان یه راننده‌ی تاکسی دارم کار می‌کنم… آخه من 25 سال راننده‌ی ماشین جنازه کش بودم…!"

۲-چرچیل(نخست وزیر اسبق بریتانیا) روزی سوار تاکسی شده بود و به دفتر BBC برای مصاحبه می‌رفت.

هنگامی که به آن جا رسید به راننده گفت آقا لطفاً نیم ساعت صبر کنید تا من برگردم.

راننده گفت: “نه آقا! من می خواهم سریعاً به خانه بروم تا سخنرانی چرچیل را از رادیو گوش دهم” .

چرچیل از علاقه‌ی این فرد به خودش خوشحال و ذوق‌زده شد و یک اسکناس ده پوندی به او داد.

راننده با دیدن اسکناس گفت: “گور بابای چرچیل! اگر بخواهید، تا فردا هم این‌جا منتظر می‌مانم!”