روزها طولانی شده بودند و خستگی امان ازمون بریده بود نبود غذای کافی و گرسنگی به همه فشار می آورد امکانات بسیار محدود بود یه روز رفتم سنگر تدارکات و به مسئول تدارکات گردان گفتم شما هیچی ندارید غیر از ناهار بخور و نمیری که برای بچه ها میارن به مون بدید بخوریم تا از پا نیفتیم ؟بنده ی خدا گفت نه نداریم. اشاره کرد به چند گونی که ته سنگر کوچکشون صف داده بودند و گفت اینها هم مقداری توت خشک و انجیر با مقداری پسته است برای زمانیه که وضعیت خطری بشه ! گفت ممکنه یه روز ماشین غذا بزنن یا دشمن حمله کنه و تو محاصره بیفتیم خوب باید فکر اون مواقع هم باشیم . گفتمش احسنت. وقتی داشت برام توضیح می داد مغز سبز پسته و پوست اون که روی دندونهاش مونده بود متوجه شدم تو چهره اش هم نشون نمی داد گشنگی کشیده باشه. ازش شلوار خواستم گفتم شلوارم از هم در رفته . نگاهی به شلوار نظامی ام انداخت گفت چرا دو رنگه گفتم خوب تو که مسئول تدارکاتی لباس پلنگی ندیدی؟ خوب این هم شلوار چند رنگیه! تفاوتش اینه که این شلواره جیب هاش کمرنگ ,قسمت جلوش پر رنگ , یه پاش خاکی و پای دیگرش زرده , حالا جنس هر قسمتی هم با هم فرق می کنه. این لباس پلنگی اصله! یارو کلی خندید . از اینکه تو اون هیر و ویر و زیر خمپاره ها اونو خندنده بودم و  تو دلش جا باز کرده بودم خوشحال شدم. یه کم توت خشک داد گفت ببر برای بچه ها! ممنون شدم.

شب موقع نگهبانی دو تا از بچه ها صدا زدم رفتیم سنگر تدارکات , کلی پسته و انجیر برداشتیم و اوردیم تو سنگر خودمون جا دادیم , توت خشکه نظرمون نگرفت. صالح( مسئول تدارکات) رفته بود تو سنگر امن تری خوابیده بود . فردا عصری به سنگرها سر می زدیم و می گفتیم شیرینی مشکل گشا براتون آوردیم بچه ها دلی از عزا در اوردند چه پسته های کله قوچی بود!

دمدمای غروب دود و خاکی بزرگ از طرف خاکریز عراقی ها بلند شد ابتدا احساس می شد بلدوزرها مشغول تحکیم خاکریزهاشون شدند ولی چند دقیقه ای نگذشته بود تعداد زیادی تانک از یک معبر گذشته و در دشت آرایش گرفتند از همون دورادور سر خاکریز ما نشونه گرفته و دقیق لبه ی خاکریز رو می زدند کافی بود سرت بالا ببری . همینجوری که سرمون پایین گرفته بودیم اصابت گلوله های تیربار تانک ها کلی خاک رو سرمون می ریخت. اصلن نمی شد سر بالا برد فرماندهان پشت خاکریز بدو بدو هر طرف می دویدند عباسی فرمانده گردان دیدم به حالت خمیده می دوید و می خندید . صداش زدم اومد نزدیکمون . بهش گفتیم چاره چیه گفت بذار نزدیک تر که اومدن با آرپی جی حسابشون می رسیم . در همین فکرها بودیم که توپخونه ی ارتش شروع کرد به آتش ریختن . کلی خوشحال شدیم و روحیه گرفتیم حالا آتش اونها کمتر شده بود سرمون می تونستیم از خاکریز بالا ببریم. نیروهای پیاده ی عراق که دور تانکها بودند دیده می شدند ما هم اونها که در دشت صاف بی پناه بودند به رگبار بستیم الان دیگه نوبت ما شده بود توپخونه از پشت و ما هم مستقیم می زدیم . حسن کله کن اومد طرفمون گفت الان هوا تاریکه می تونیم بریم پیشبازشون و نگذاریم به مون نزدیک بشن از تو دشت با آرپی جی چند تا تانکشون شکار کنیم هوا دستشون میاد و فرار می کنن گفتم فکر خوبیه آماده ایم که بریم گفت تو آرپی جی داری گفتم آره گفت آماده باش گفتم باشه . صدا می زد شکارچی های تانک آماده باشین ما هم خوشحال می گفتیم بریم آماده ایم چند دقیقه ای گذشت خبری نشد گویا برادر عباسی گفته بود هنوز زوده . داشتیم با رگبار جلومون رو درو می کردیم که شعله ی تانکی به هوا رفت گلوله های توپخونه کارشون گرفت کاتیوشا هم رسیده بود ( چلچله) جلو خاکریز عراقی ها خاک و آتش شد دیگر نیاز نبود شکارچی ها به شکار تانک بروند تک دشمن ناکام موند.

فردا صبح به صالح گفتیم دیدی مشکل گشا کار خودش کرد!!!! صالح هنوز خبردار نشده بود مشکل گشا از سنگر تدارکات تک زده بودیم!

حسن کله کن: برادر رزمنده ای معروف به کله کن شده بود می گفتند وقتی به خاکریز دشمن جهت شناسای رفته با یک نگهبان مزاحم عراقی مواجه شده لذا با نخ موشک تاو سرش را قطع کرده است از آن تاریخ به حسن کله کن شهرت یافته بود. یادش بخیر نمی دونم هستش یا شهید شده قیافه اش هم به کله کن ها میومد!!!