شب یلدا و تفالی با حافظ- مبـــــــــــــــــــارکتان بــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــاد


به صوت بلبل و قمری اگر ننوشی می
علاج کی کنمت آخرالدوا الکی
ذخیره ای بنه از رنگ و بوی فصل بهار
که می رسند ز پی رهزنان بهمن و دی
چو گل نقاب برافکند و مرغ زد هوهو
منه ز دست پیاله چه می کنی هی هی

شکوه سلطنت و حسن کی ثباتی داد
ز تخت جم سخنی مانده است و افسر کی
خزینه داری میراث خوارگان کفر است
به قول مطرب و ساقی به فتوی دف و نی
زمانه هیچ نبخشد که بازنستاند
مجو ز سفله مروت که شیه لا شی
نوشته اند بر ایوان جنه الماوی
که هر که عشوه دنیی خرید وای به وی
سخا نماند سخن طی کنم شراب کجاست
بده به شادی روح و روان حاتم طی
بخیل بوی خدا نشنود بیا حافظ
پیاله گیر و کرم ورز و الضمان علی

غزل شماره 430

شب است و عقربه ها ی ساعت از 9 گذشته ، سرما هم گارد گرفته از خیابون اصلی شهر عبور می کنیم . فردی می بینیم که دو کیسه پر از بادمجان و گوجه و.... به سینه چسبانده و لبخند رضایت دلنشینی بر لبانش جاری است . در یک نگاه می شناسیمش تا رسیدن به منزل راه طولانی باید طی کند یک لحظه نگاه همراهان همراهی می کند تا او را به منزلش برسانیم. برمی گردم و کنارش ترمز می کنم .حالا خنده اش دو چندان شده چرا که زودتر می تواند بهر ه ی خود را به دست خانواده برساند درنگ نمی کند و سوار می شود . ازش احوالی می گیرم به شوخی میگم منو می شناسی ؟ میگه آره ! میگم خوب اسمم کیه؟ میگه اسمت یادم رفته! ادامه می دهد و از کارکردش راضی است می گوید آدم نباید بیکار باشد باید کاری کند مث من که میام آخر شبی میوه ها را کمک ماشین دارها بار می کنم  و در آخر هم این همه تره بار به م میدن( اشاره به کیسه های میوه که حتی در سواری هم از سینه اش جدا نمی کند)

منزلش در حاشیه ی شهر است ( زیر تپه تلویزیون) کوچه ها خاکی و ناخاله های  بنایی هم در مسیر ریخته اند کوچه ها با نقشه ی درست و حسابی طراحی نشده اند همه جا خاموش است و نور از درز پنجره ها به بیرون سرک می کشد ...... آقای ن به  منزلش می رسانیم در ب کوچک حیاطشان باز است و اونورتر دو گرگ در نور سورای ما فرار می کنند. تعارف می کند و برای نشاندن لبخند بر لب منتظران درنگ نمی کند و به جمع خونواده می پیوندد...

در برگشت کوچولوی پیش دبستانی ام منو خطاب می کنه شما با لهجه ی شیرین یه کودک با کشیدگی بخونید:

فرزند: بــــــابــــــا

من: بفرما بابا

فرزند: اگه پول داشتی خیلی خوب بــــــــــود بابا

من: چرا بابا

ف : میدادی من یه لودر می خــــــــریدم میومدم اینجـــــــــــــــا . کوچه ها صـــــــــــــــــــــــاف میکــــــــــــردم . تمام سنگــا جمع می کردم

م : خب دیگه چی

ف : کـــــــــوچه ها راست می کرررررررررردم .

م : خب

ف : پایه های برق می میوردم کار میذاشتم سر هر کدومشون لامپ میذاشتم تا همه جا روشن بشه بچه ها نترسن

من غرق در حرفهاش شدم دلم نمی خواد تموم بشه: خب دیه چی؟

ف : برای حیاطهاشون درهای بزرگتر میذاشتم

م : خب

ف : براشون مغازه درست می کردم تا بچه ها بتونن چیزی بخرن بخورن

م : خب دیه چی:

ف : درخت های محله ی خودمون زیادن تعدادیش می کندم میاوردم اینجا می شـــوندم

م : خب

ف : اینجا هم خیابون می کردم

.......

من و یه فکر با دنیای خوب و پاک و بی آلایش دوران کودکی و ای کاش همیشه پاکی دوران کودکی می ماند و ای کاش های دیگـــــــــــــــــــر.....


کاش هیچ وقت، هیچ کس ایده و سلیقه ی خود را صد در صد نمی دانست! تمام.


Fate determines who Comes into our lives, but heart determines who stays


سرنوشت تعيين ميكنه كه چه شخصي تو زندگيت وارد بشه، اما قلب حكم مي كنه كه چه شخصي در قلبت بمونه!!


باید با سرنوشت ساخت و با قلب زندگی کرد تا بگذرد !


دوستی می گفت سد کردن جلوی آگاهی مردم مثل این می مونه که کشی به لباس یه دونده ببندی و نگه داری ! این کش نمی تونه فرد را از رفتن باز بداره هر چند حرکتش کند می کنه!!!
من: نهایتا" این کش یا پاره میشه یا فرد زور میشه و کش از دستت در میاره! اون وقته که انرژی متراکم موجب میشه فرد با سرعت زیادی ادامه ی مسیر بده و تو در جا بمونی !
کی ضرر کرده؟؟
اونی که می خواد با خاک جلوی نور خورشید بگیره!

همه عمر بر ندارم سر از این خــــمار مستی
که هنوز من نبودم که تو در دلـــــم نشستی
...
برو ای فقــــیه دانا به خـــــــــــدای بخش ما را
تو و زهد و پارسایی ،من و عاشقی و مستی
...

سعدی علیه الرحمه

اغلب تلخ
گاهی شیرین
گاهی ملس و دگر بار گس
راستی ذائقه ام  به تلخی گراییده است
کیف تلخ شیرین تر می نشیند به کام

آنهم به کام جان

 ترسم که تلخ تری به انتظار نشسته باشیم!
وای از این روزگار!
همه شریک هم کرده است
تلخ تر از تلخ!
نکند با شیرینی  تنبیه شویم!

خدا کند!!!

زیبایی بارش بارون بی مثل هست تا جایی که لطافت اون در ترانه هایی که از بارون گفته میشه بیشتر جان آدم راخیس می کنه. نگاه تر و تازه به بارون روح را تمیز می کنه .آخر شبی  قطرات بارون با شیشه های روشنایی ضرب گرفته بود و موسیقی اون  تشویق کرد بیرون برم و رقص بارون را از نزدیک ببینم موسیقی بارش و رقص حبابها همه ی ترانه هایی که از بارون شنیده بودم در ذهنم باز خوانی کرد. چه لحظات زیبایی افریدند؟! واقعن وقتی پنجه های بارون ساز می نوازد مستی اون دیدنی و چشیدنیه!

کاش تداوم داشته باشه

ینی خشکسالی ها به پایان می رسد؟

ممکنه ریشه های خشک ریحانها خیس شوند و دوباره غنچه کنند؟

کاش بیرون می ماندیم و بارون رشته رشته بر روحمون می زد تا دوباره شاخه ها  نورسته و از بر و دوشمون بالا می گرفت!

کاش بالا می گرفتیم و زیبا می شدیم !

می شویم هم زیبا و هم بالا می رویم......

همه جا برف بود سفید سفید، کوه و در و دشت برف . ما هم بادگیرهای سفید و براق تنمون بود که از صد متری محو در سپیدی برفها شده و به چشم نمی آمدیم. دوستی داشتم مسعود نام با چهره ای بسیار زیبا ، سردی هوا رو صورتش گل انداخته بود ، در چهره اش سوسن دمیده بود و دیدنی و دوست داشتنی تر از همیشه  ....

صدای تق قناسه همه چیز به هم ریخت خون سرخ به زیبایی خون کبوتر از صورت مسعود جاری شد ، مرمی در دهانش بود تف کرد بیرون! قطرات خون بادگیرش را گلگون کرد. خیلی زیبا بود ! روی تن برف ها هم لاله ها می کاشت . منظره ی زیبایی بود اگر صورت مسعود سوراخ نمی شد. من و مسعود و خنده های مسعود که با درد و سوزش  توام شده بود.....

حالا دشت سفید تصور کنید چندین گل سرخ در تنش سر بر آورده باشد!

با اجازززززززززه:

عزیزجان.واااااااای جاتون  سبزه به خدا .نمی دونید خدا چه پاییزی برای اینجا ساخته .خوشکل به معنای واقعی کلمه .دیشب  بارون حسابی اومد من نتونستم برم پیاده روی.اینقد هوا تمیز و پاک بود دلت می خواست بخوریش .یه تصویر زیبا از طلوع خورشید دیدم .ببینید چشماتونو ببندید یه تکه ابر خاکستری تو آسمون آبی تصور کنید اونوقت می دونید خدا چکار کرده بود ؟وای ندیدید دور این ابر خاکستری انگار با قلم خورشید یه خط به رنگ نور کشیده بود خدای من دوربین موبایلم نتونست اینو خوب نشون بده وگرنه براتون می فرستادم . گاهی این ناز کردن های خورشید رو دیدید ؟من دوست داشتم برم خورشید رو بغل کنم ولی نمیشد .کاش همه جا  این بارون بیاد تا صبح زود این صحنه ها رو همه ببینند! دوست دارم چشما زیبایی ها رو ببینه دلا شاد بشه .

این شعر زیبا خیلی دوست دارم با ترجمه ی خودیافت!! فقط اونی که تو ذهنم متبلور میشه! فقط همین . خواستم روان ترجمه کنم دیدم اونی که مستقیم به جون آدم میشینه نمیشه  لذا همینجوریش دوست داشتنی تره . شما همینجوری بخونیدش :
Remember, I will still be here
As long as you hold me, in your memory

Remember, when your dreams have ended
Time can be transcended
Just remember me

I am the one star that keeps burning, so brightly
It is the last light, to fade into the rising sun

I'm with you
Whenever you tell, my story
For I am all I've done
من :
یادم باشه هیچ وقت رویاهام افول نکنه
عروب رویاها غربت آفرینه
من و رویاهای زیبا همین جا می مونیم....
تو هم با رویاهایی که رنگ واقعیت دارن زندگی کن
.....


عاشورا!
شعری سرخ در تن تاریخ
تبلور زندگی جاوید در جسد مرگ
و در آخر:

شعری که تن روزگار را شاعرانه کرد...

گاهی دقت در سرگذشت بعضی افراد انسان را به تامل بر می انگیزد ! تاملی حسابی که از چشیدن نسکافه ای در پسین خنک پاییزی هم لذتش بیشتر است.

زنی که از اینور کشور به اون ور کشور بدنبال همسر کشیده شده و رفته ! کل دلبستگی ها و آشنایان و اقوام جا موندن و او تحمل همه ی دل تنگی ها کرده و پی یک دل رفته ! یا برعکس!

مردی که دنیا و قشنگی هاش جا گذاشته و فقط نگاهش به حساب بانکیش هست که چقدر می آماسه!

زنی که تحمل شوهر بی دلش کرده و فقط دلش خوش شده به فردای فرزندی که براش می مونه!

مردی که تحمل همه ی نابسامانی ها کرده و یه کوه غم و اندوه و ناراحتی در خوودش پنهون کرده که مبادا پرده بربیفته و دیگرون از راز های نگفته اش خبردار بشن و آبرو ریزی....

افرادی که برای حفظ ظاهر خودشون رو به گند کشیدن و سرشون هم زیر برف کردن

.......

دیدن افرادی که چشمه ی عشق و محبتند و دنیا رو سه طلاقه می کنن تا ازاد و سربلند بمونن

و.....

عصری دلم می خواد تنها باشم با یه قوری قهوه ی تلخ کتاب جامعه ی رنگارنگ مون تورقی کنم !

خیلی می چسبه

حیوونی دیدن که رو دو پا می دود و پز انسان همه جوره میده: مومن. عاقل . روشنفکر . حلال مشکلات و....

گاهی از تعقیبات بین الصلوتین هم نمکی می افزاید .!!!!!

نسکافه ی تلخ همه چی رو شیرین می کنه!

نــــــــــــــــــــــــــــــــــــــه؟؟؟؟