کمتر صبحگاه می آمد اینبار آفتابی شده بود احتمال می رفت در مورد عملیات یا خط مقدم بخواد حرف بزنه . خیلی مشتاق بودیم ،تمام وجود مون گوش شده بود هیچ صدایی نمی آمد حتی باد هم ساکن شد و ساکت!
فرمانده گردان شروع کرد سخنرانی:
عزیزان "المومن کیس" می دونید ینی چی؟ ینی اینکه باید زیرک باشین و به ستون پنجم و جاسوس های دوست نما اطلاعات ندید .پس ، از این تاریخ به بعد هر کس هر سئوالی ازتون کرد می گویید نمی دانم! ازتون نامتون پرسیدند چی می گید؟
همه با هم :عبــــــــــــــــــــــــــــــــــــدالله
فرمانده : احسنت
خوب عزیزان هوا گرم است امروز یاد گرفتیم در جواب سئوال دیگرون بگوییم چی:
گردان: نمیــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــدانم
آفرین
خوب عزیزان تفهیم شد:
گردان: بعــــــــــــــــله
فرمانده نه تفهیم نشد!
دوباره فرمانده : گردان تفهیم شد؟
گردان: نمــــــــــــــــــــی دانم!!
فرمانده احسنت ، بفرمایید استراحت ...
می رویم چادر گروهی و طبق معمول کتری سیاه بزرگ روی اجاق می گذاریم . موقع خوردن چایی به همرزمم حاجی خانی می گویم چایی می خوری؟
حاج خانی: نمــــــــــــــــــــــــــــــــــی دانم!!!
حاجی خانی نگفت چایی می خواهد یانه! خوب درس گرفته بود دیگر حاجی خانی تا آخر هیچ وقت چیزی ندانست!
اتفاقی گذرم افتاد به نمایشگاه تصاویر فرمانددهان شهید، داشتم مختصر زندگینامه شان می خواندم ناگاه عکسی مرا بسوی خود کشید ، غیر منتظره بود ، با تصویر فرمانده مواجه شدم ؛ شهید طهماسب چگینی!
فکر کنم حاجی خانی نفهمید و مرد!!!