عصری دلم قهوه کشید
گفتم خوانش شعری جایگزینش کنم
در شعر افتادم
وقتی بخود آمدم
دیگرسر ریز شده بودم!!!!

:

 دلم گرفته ...

دلم عجیب گرفته است

و هیچ چیز،

نه این دقایق خوشبو، که روی شاخه ی نارنج می شود خاموش ،

نه این صداقت حرفی ، که در سکوت میان دو برگ این گل شب بوست

نه ...

هیچ چیز مرا ازهجوم خالی اطراف نمی رهاند

و فکر می کنم

که این ترنم موزون حزن تا به ابـــــد

شنیده خواهد شد .

" سهراب سپهری "

گاهی دل  می خواهد بغضش بشکند تا سبک شود!

ولی می بیند عاقلانه نیست ،

سنگین باشد

گرانتر می ماند!!

ارتفاع دلم

دیرگاهی است از دریا پست  افتاده است

و  موج نگاهت که بر تنم می رقصد

مرا بسنده است.


همیشه در زیر موج نگاهت می مانم

گو که بر ریشه ها ی خشک دلم

هیچ گاه شبنمی هم ننشیند!



امروزه دور از شتر خوابیدن موجب می شود خوابهای زیبا، رنگی، دلربا و رویایی! ببینی . واقعن رویایی شوی و پرچینی مطمئن از آرامش خاطر دور خود حائل کنی که فقط عطر زندگی از آنها اجازه ی عبور داشته باشند. دیگر ازدحام زحمت سرک کشیدن افرادی که تو را با معیارهای اشتباه خود می سنجند شاهد نخواهی بود و خودت هستی و ارزش هایی که برایت محترمند.

همیشه خواست زیبا اما کمتر دست یافتنی ،خواستن هر خوبی و زیبایی برای خود و سایرین است که در شعار گوی سبقت از یکدیگر می رباییم ولی در خلوت دیگری می شویم و همین است که مثل دور از شتر خوابیدن مصداق می یابد!

برای پیراستن چهره ی اجتماع از این دوگانگی شخصیتی!  دگرگونه زیستنی لازم می آید  تا هر کس زیبا اندیش شده و خوبی و بهروزی را هم برای خود و هم برای سایرین بخواهد و در کسب منافع خویش به منافع دیگران آسیبی نرساند!

این تفاوت نگریستن و زیستن ممکن است؟ آری ممکن است اگر زیبایی و شیرینی آن همگان بویژه اربابان رعیت! بیشتر بفهمند!

چنین شود می شود در کنار شتر خسبید و خواب زیبا هم دید! به امید آن روز.....

طلوع کن

 طلوع طلایی ا ت  چه چشم ها که باغ نیست؟

                                                   و باغها که چشم؟

 به پهن دشت که خنده می کنی

                                 مسیح می شوی

                                                    زلال آب می شوی

                                                                        تو خنده کن که روح می شوی

تو ،کوچه باغها  به روی دشت که باز می کنی

                                                      درخت و باغ می شوی

طلوع کن طلوع

                  که زندگی را

                                    تو ساز می شوی!!


آذربایجان سوگوار

خیلی تکان دهند بود باد سیاه مرگ ناگهانی طوفان کرد و دل روستائیان شمال غرب کشور مجروح کرد . گریستن و گریستن ! کودکانی که طعم فقر چشیده و دیگر نوازش دست زبر و ترکیده ی پدر و مادر فقیر خویش بر سر  لمس نخواهند کرد!

آه چقدر تصورش جانکاه و جانسوز است که جسد عزیزهایت زیر آوار مانده و خود نیز عاجز از حرکت باشی و شیون و شیون که جز از نا انداختن خود نیز عایدی نخواهد داشت. دیگر صدای زندگی تا مدتها به حالت عادی به گوش نخواهد رسید . دیگر به این زودی ها لبخندی در آن وادی شکوفه نخواهد داد!

تکرار زار زدن در نزاری هموطنان ترک زبان

با سیاه سوگی دلخراش!!!

تلخ است و جانکاه

مرگ است و نیستی

اشک است و دود ناله های سر به هوا

و چادرهای گروهی که پر است از غمی سیاه

تا فردا هیچ نیست جز فریاد خدا خدا

......

آذربایجان تسلیت ...

 

 
از چه لرزیدی زمین؟؟؟!!!
به کدام گناه صورت مادر اشک شد و
صورت کودک تباه؟؟؟!!!!
وزن بی پناهیشان آنقدر زیاد بود که تاب نیاوردی؟؟؟؟؟
از چه لرزیدی؟؟؟


باد کشدار پاییزی

بوی باران ، بوی بهار می دهد

اگر از پس سرمای دی پرنده برآید!

جوجه ها بهار را به جشن خواهند نشست!

 فصلی دیگر از راه می رسد

چه بی تو ، چه بی من!

من و تو به رویای بهار می رویم.

کاش هر روز دل من خیس  و فدایت می شد

مثل امشب لب من پر ز دعــــایت می شـــد

کاش چشـــــمم به نگاهت مترنم می گشت

مست و دلباخته هر ساله گدایت می شــــد


( متاسفانه )

در یکی از کشورهای آمریکای لاتین ، یکی از فامیل های یکی از روسای جمهور ، پیش او می رود و از او می خواهد که کاری برایش دست و پا کند . این گفتگو بین آنها صورت می گیرد :

ـ اگر می خواهی ، مقام معاونت خودم را به تو بدهم ؟

ـ شغل خوبی نیست .

ـ چرا ؟

ـ برای اینکه همه اش باید جلوی دوربین خبرنگارها باشم .

ـ اگر دوست داری وزیر بشوی ، یک وزارت خانه ی تازه برایت تاسیس کنم ؟

ـ نه بابا ، این هم دردسر دارد .

ـ چه دردسری ؟

ـ ممکن است آدم را استیضاح کنند و من حال و حوصله اش را ندارم .

ـ وکالت مجلس چطور است ؟

ـ نه ، از آن هم خوشم نمی آید .

ـ استاندار می شوی ؟

ـ نه.

ـ چرا ؟

ـ چون باید با مقامات و شخصیت های محلی درگیر بشوم که حوصله اش را ندارم .

ـ دوست داری مدیر کل سازمانی بشوی ؟

ـ نه .

ـ متاسفانه من دیگر نمی توانم کاری برایت پیدا کنم . چون از آن پائین تر ، تخصص و سواد می خواهد !

( عمران صلاحی / طنزپرداز )

امیدم به باد نده

بگذار گوشه ای از قلبت سفید بماند


من که در درخشانی تو

هنوز ابری برای تلطیف هوا می بینم

با طعم ترش شیرین نگاهت هم بیگانه نیستم

هزار باغ امید می رویانی

تو که سرشار از بارانی


خاطرات یک رزمنده

کمتر  صبحگاه می آمد اینبار آفتابی شده بود احتمال می رفت در مورد عملیات یا خط مقدم بخواد حرف بزنه . خیلی مشتاق بودیم ،تمام وجود مون گوش شده بود  هیچ صدایی نمی آمد حتی باد هم ساکن شد و ساکت!

فرمانده گردان شروع کرد سخنرانی:

عزیزان "المومن کیس" می دونید ینی چی؟ ینی اینکه باید زیرک باشین و به ستون پنجم و جاسوس های دوست نما اطلاعات ندید .پس ، از این تاریخ به بعد هر کس هر سئوالی ازتون کرد می گویید نمی دانم! ازتون نامتون پرسیدند چی می گید؟

همه با هم :عبــــــــــــــــــــــــــــــــــــدالله

فرمانده : احسنت

خوب عزیزان هوا گرم است امروز یاد گرفتیم در جواب سئوال دیگرون بگوییم چی:

گردان: نمیــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــدانم

آفرین

خوب عزیزان تفهیم شد:

گردان: بعــــــــــــــــله

فرمانده نه تفهیم نشد!

دوباره فرمانده : گردان تفهیم شد؟

گردان: نمــــــــــــــــــــی دانم!!

فرمانده احسنت ، بفرمایید استراحت ...

می رویم چادر گروهی و طبق معمول کتری سیاه بزرگ روی اجاق می گذاریم  . موقع خوردن چایی  به همرزمم حاجی خانی  می گویم چایی می خوری؟

حاج خانی: نمــــــــــــــــــــــــــــــــــی دانم!!!

 حاجی خانی نگفت چایی می خواهد یانه! خوب درس گرفته بود دیگر حاجی خانی تا آخر هیچ وقت چیزی ندانست!

اتفاقی گذرم افتاد به نمایشگاه تصاویر فرمانددهان شهید، داشتم مختصر زندگینامه شان می خواندم ناگاه عکسی مرا بسوی خود کشید ، غیر منتظره بود ،  با تصویر فرمانده مواجه شدم ؛ شهید طهماسب چگینی!

فکر کنم حاجی خانی نفهمید و مرد!!!

تخت جمشید دل

تنها میراثی است که سهم من شده است

نه می شود تخریب کرد نه ترمیم

دروازه ی ملل است

وقت رفتن

دیگران زرنگی می کنند.

 من تکثیر می شوم.

ممکن است نادان خیال بد نکند؟


امروزها کمتر

سفر رفته ام

وقتی بروم به تمامی می کوچم

با نگاهی به دود سیگار شاملو

و تصویری از کتاب فروغ

تا نازکای آب روان در خیال سهراب!

 

اگر خستگی راه پاپیچم نشود

تا تولدی دیگر

فعلن!

بیست و یک سالگی

امروز  بیت زیر در ذهنم تداعی شد و به دلم نشست ، واقعن که زیبا سروده و خوب  فکر کنی  برای اون یکی هیچ کاری از دستت برنمیاد از هیچ کس:

                       

                                   از هزاران یک نفــر اهل دلـــند

                                    مابقی تندیسی از اب و گلند

این چند روز تعدادی مراجعه کرده و به نحوی نداری خود را واضح تر از همیشه بیان می کنند و پریدن مرغ هم مزید بر علت شده تا عبارت نامیمون" از کجا بیاد" راحت تر بر زبان افراد بیشتری جاری شود .روز گذشته مهونی وارد شد که سال قبل  او را دیده بودیم و فرض هم براین قرار گرفت که مساعده ی سال قبل که گرفته ممکن است آورده باشد! اما متاسفانه نه! اینقدر مونده تو مخارج زندگی که مجدد برای حل مشکل پزشکی درخواست کمک دارد ولی نمی تواند خواستش را مطرح کند و نمی شود هم به او پیشنهاد کرد چون بیشتر از اینکه پرداخت مساعده اش دور شده است ناراحت است . او می رود ولی بار گران ناراحتی اش جا می ماند! خیلی سنگین می شوم: اینقدر کشته فتاده است که کفن نتوان کرد!!!! امروز سراغم آمد و...یه ریزه از ناراحتی ا م کاسته شد.

جستجوی اخبار و خوندن مطالب متنوع هم کار دست آدم میدهد هنوز یه کم از زیر اون بار قد راست نشده بود که مطلب زیر دیدم .شما هم بخوانید ولی پیشاپیش عذرخواهی می کنم اگر شما هم سنگین شدید!!!

پرونده رقت انگیزی که اشک قاضی را در آورد312

قضایی - روزنامه خراسان نوشت:


مردی با تسلیم شکوائیه ای به قاضی شورای حل اختلاف گفت: چندی قبل خانه محقر و مخروبه ای را در چند کیلومتری حاشیه یکی از شهرک های مشهد خریدم اما چون وضعیت مالی مناسبی نداشتم اتاقی را که گوشه حیاط بود اجاره دادم. مدتی از اجاره منزل نگذشته بود که احساس می کردم فرزندان خردسالم دچار افسردگی شده اند. وقتی از سرکار به خانه می آمدم آن ها از من طلب «کباب» می کردند من که توان خرید «گوشت» را نداشتم هر بار با بهانه ای آن ها را دست به سر می کردم تا این که متوجه شدم هر چند روز یک بار از اتاقی که به اجاره واگذار کرده ام «بوی کباب» می آید و همین موضوع باعث شده تا فرزندانم از من تقاضای کباب بکنند.

شاکی این پرونده ادامه داد: دیگر طاقتم طاق شده بود هرچه سعی کردم برای فرزندانم کباب تهیه کنم نشد این در حالی بود که بوی کباب های مستاجرم مرا آزار می داد به همین دلیل از محضر دادگاه می خواهم رای به تخلیه محل اجاره بدهد تا بیش از این خانواده ام در عذاب نباشند.

قاضی باتجربه شورای حل اختلاف که سال هاست به امر قضاوت اشتغال دارد، هنگامی که این ماجرا را تعریف می کرد اشک در چشمانش حلقه زد او گفت: پس از اعلام شکایت صاحبخانه، مستاجر او را احضار کردم و شکایت صاحبخانه را برایش خواندم.

مستاجر که با شنیدن این جملات بغض کرده بود گفت: آقای قاضی! کاملا احساس صاحبخانه را درک می کنم و می دانم او در این مدت چه کشیده است اما من فکر نمی کردم که فرزندان او چنین تقاضایی را از پدرشان داشته باشند.

او ادامه داد: چندی قبل وقتی به همراه خانواده ام از مقابل یک کباب فروشی عبور می کردیم فرزندانم از من تقاضای خرید کباب کردند اما چون پولی برای خرید نداشتم به آن ها قول دادم که برایشان کباب درست می کنم.

این قول باعث شد تا آن ها هر روز که از سر کار برمی گردم شادی کنان خود را در آغوشم بیفکنند به این امید که من برایشان کباب درست کنم. اما من توان خرید گوشت را نداشتم تا این که روزی فکری به ذهنم رسید یک روز که کنار مغازه مرغ فروشی ایستاده بودم مردی چند عدد مرغ خرید و از فروشنده خواست تا مرغ ها را خرد کرده و پوست آن ها را نیز جدا کند.

به همین دلیل به همان مرغ فروشی رفتم و به او گفتم اگر کسی پوست مرغ هایش را نخواست آن ها را به من بدهد. روز بعد از همان مرغ فروشی مقداری پوست مرغ پرچربی گرفتم و آن ها را به سیخ کشیدم. فرزندانم با لذت وصف ناشدنی آن ها را می خوردند و من از دیدن این صحنه لذت می بردم. من برای شاد کردن فرزندانم تصمیم گرفتم هر چند روز یک بار از این کباب ها به آن ها بدهم اما نمی دانستم که ممکن است این کار من موجب آزار صاحبخانه ام شود.

قاضی شورای حل اختلاف در حالی که بغض گلویش را می فشرد ادامه داد: وقتی مستاجر این جملات را بر زبان می راند صاحبخانه هم به آرامی اشک می ریخت تا این که ناگهان از جایش بلند شد و در حالی که مستاجرش را به آغوش می کشید گفت: دیگر نگو! شرمنده ام من از شکایتم گذشتم!

سادگی و صداقت چقدر می تونه دوست داشتنی باشه و گاهی هم یه نوع دل خوشی و مسرت تو وجود آدم بنشونه .یه شادیی که با فکری تلخ همراه میشه! تلخ بخاطر اونکه اون طرف قضیه هم ؛رندی و مار زیرکاه بودن بعضی به ذهن میاره ینی جمع بین نقیضین! جنگ و کشمکش ..... حالا چرا این به ذهنم رسید؟

یه تابستونی برای تغییر آب و هوا رفتیم سفر. اون هم شهری زیبا و خنک که شب نیاز بود لباس گرم بپوشیم صبح در اون هوای سرد خواب رو غنیمت دونستم و خواستم گرمای بد قلق اینجا رو جبران کنم . آفتاب بلند بود که صدام زدن گفتند برا صبحونه نون نداریم من هم به خیابون رفتم دنبال نونوایی بودم که نون داغ در اون هوای خنک بگیرم تا با آش محلی اونجا  به دل بچسبونیم .تو خیابونی دیدم تعدادی تو صفن .رفتم آخر صف . دیدم نونوائیه داره نگاهم می کنه و یه چیزی میگه ندونستم چی میگه احساس کردم شاید میگه چند عدد نون می خوای . که دیدم نه یه کم با عصبانیت داره حرف می زنه . یکی از افراد تو صف گفت با توئه میگه نه وایس ! منم یه کم لفظم تغییر دادم و یه کم بگی نگی تهرونی شدم ! بعد دونست که مهمونم ،هنرمندی کرد و قشنگ درستش کرد گفت دارم به این ها میگم شما برید تا یه تعداد نون هم بتونیم بدیم به مهمون!! خنده ی خوبی رو لبم نشست و سری تکون دادم اون هم تشکر کرد . دیدم موندنم فایده نداره من تعداد می خواستم و با یکی دو تا کارم نمی شد تشکر کردم و توصفی ها و نونوائیه خیلی خوشحال شدن و یکیش می گفت به این میگن با فرهنگ! خیلی نگاهم می کردند . دیدم دو نفر دیگه هم که ته صف بودن اومدن بیرون . گفتم شما چرا نه وایسادین ؟ گفتن به ما هم قبلن گفته بود نه وایسین ( نایستید) ولی وایسادیم شاید گیرمون بیاد! از یکیشون پرسیدم نونوایی دیگه کجاست ؟ نشونی داد و گفت دوره با پیاده نمیشه بری . ولی من تاکسی دارم می برمت ! ولی کرایه ت میشه 500 تومن . ادامه داد: البته بهت بگم اونجا هم الان تعطیله و نون گیرت نمیاد! بعد برگشتیم ناراحت نشی!

گفتم نه نمیام تا ناراحت نشم!


پرنده پرواز فراموش می کند

وقتی در دست همسایه

فلاخن می چرخد!

آهسته تر!

به دنیای بی تردیدت سفر می کنم

به ییلاق دل می روم

کاش عطش انتظارم در نگاهت تشنه  نمی شد

با نواخت شعر حضورت ،  همیشگی می شدم

اکنون که در خود غرقم

شنا می کنم 

از شعر وجودت ، نگاهت

نفس می گیرم

پارو می زنم

به ساحل می رسم




چشمانت کارناوال آتش بازیست!
یک روز در هر سال
برای تماشایش می روم
و باقی روزهایم را
وقف خاموش کردن آتشی می کنم
که زیر پوستم شعله می کشد!

/از: نزار قبانی/

به سایت عصر ایرن نگاهی می اندازم خبر پلمپ یک واحد دانشگاه آزاد نظرم جلب می کند . سریع با تصور اینکه بی مجوز بوده یا رعایت استانداردهای آموزشی نکرده صفحه را باز می کنم :

يك واحد دانشگاه آزاد پلمپ شد

می بینم دعوا بر سر مالکیت زمین دانشگاه بوده است!! چقدر بد تصور شده ام؟

در ادامه ماجرای بین امیرکبیر و شاعر دربار قاآنی بیشتر به دل می چسبد شما هم بخوانید:

ماجرای خواندنی امیر کبیر و شاعر متملق

سر زدن به وب هایی که حرفی می گویند و از کنج چشمت دلبرانه به دلت می نشیند کم نیستند و تعداشون بر مزید باد لیکن کم هم نیستند وب نویسانی که کوهی از غم و اندوه و یاس از قاب چشمانت بر مغزت می نشانند تا تو هم مایوس و مهجور بمانی و نگاهت به آسمان باشد شاید ببارد ، شاید هم قضایی کار شوکرانی کرده چون خیل عظیمی که ماندگاری را نه به اختیار بلکه به اجبار تسلیم شدند تو هم به کام خویش دعوت نمایند!

نمی دانم چرا  در این دنیا با این عظمت و بزرگی  خود را به رویاهای حداقلی منگنه می کنیم که با اندک مانعی با سر به زمین آمده و خود و دنیای دیگران را بر هم ریخته ؛ آش و لاش می نماییم؟

دنیا با این آسمان بزرگ و فراخ با این همه زیبایی و قشنگی بهتر نیست خود را به رویاهایی بزرگ و بلند گره بزنیم تا گامهایی استوار و بزرگتر برداریم و  حداقلی ها خود را بی زحمتی تسلیم  ما شوند....

بزرگی چه خوب و زیبا گفته است:

فقط روياهاي بزرگ مي‌توانند روح انسان‌ها را به حركت درآورند.

آری وقتی رویاهایت بزرگ شد فکرت هم بلند و تلاشت هم دوچندان خواهد شد . دیگر منتظر دستی نیستی که از غیب برون آید, می دانی نیروی غیبی در اندرونی خودت نهفته و لازم است قدم فراتر نهاده و زندگیت را بجوشانی. لازم نیست در گرانمایه ی انسانی خودت در لای کلمات نا میمون به کسی که فقط زرنگی و پررویی به خودش پیش کش کرده و چند روز عنوانی یدک می کشد به تاراج دهی. وقتی خودت شناختی و روحت بزرگ شد دیگر پشت و پس میز نمی بینی به حفظ شخصیت گرانمایه ی نوع انسانی و فرداهای دورتر می اندیشی . کم سراغ داریم کسانی که در این مدت اخیر بزرگی نوع انسان را بی شرمانه ذلیل و خوار کرده اند؟و بزرگانی هم می بینیم که کرامت خود و انسان را ارج نهاده با بزرگ منشی به انسان فخامت و ارجمندی هدیه نموده اند.

بهتر که درخت زندگی پر از پرندگانی کنی که نشستن را برنتابند و صدای خواندنشان تو را به خوبی ها و بزرگی ها و انسانیت هدایت نمایند.کاش نوجوانان و جوانان بیشتر به این می اندیشیدند و از لاک خود به بیرون می پریدند دیگر غم  سیاه مخدره های مرگ آور نداشتیم؛ دیگر کسی به راحتی نمی توانست کرامت انسانی را در پای دریوزگان خود شیفته قربانی کند . انرژی و نشاط و سرزندگی و بالندگی به تماشا می نشستیم.

این هم از ایملی که دوستی برام ارسال کرده:

از روزی که دیه شده ۱۲۶ میلیون تومن . هروقت از خونه می زنم بیرون ؛ کسی نمیگه مواظب خودت باش!

شب خواب دیدم ازدواج کرده ام .صبح بلند شدم صدقه دادم!!

بخارای من ایل من، در جای خود زیبا و دلنشین بود و به اجاقت قسم نیز اجاق گرم می کرد . امروز چشمم افتاد به این کتاب و لحن گرم و صمیمی دوستم علی اصغر شیروانی در گوشم طنین انداز شد . در حالی که کتاب زیبای به اجاقت قسم نوشته ی مرحوم محمد بهمن بیگی در دستش بود از خاطرات دلنشین این پیر سختی کشیده و تلخ و شیرین دستگاه تعلیم و تربیت چشیده می گفت و کتاب را به من هدیه داد. ( علی اصغر بازمانده ی مکتب همان بهمن بیگی بود )خوندنش را خیلی راحت بر روحم می نشست همانطوری که بر دل همگان می نشیند. یادم افتاد به دیداری که در مراسمی با بهمن بیگی داشتیم از اون دیدار بوی تنباکوی پیپش که خوش عطر بود در ذهن دارم و خوش مشربی و بزرگیشون. خدا رحمش کناد.

یکی از خاطرات زیبا که از کتاب به خاطر دارم ممانعت خانواده های عشایری از تحصیل دختران بود که تلاش و کوشش ایشون نتایجش امروزه در جای جای این میهن گهر خیز می بینیم بهمن بیگی می گوید در یکی از بازدید هایم  دختری دیدم پشته ای خار به دوش داشت ایستادم و پرسیدم چرا خار می بری؟ گفت از زمانی که برادرها به کلاس درس می روند وظایف آنها هم به ما محول شده است! گفتم ناراحت نیستید؟ دختر جواب داد نه همین که برادرمون درس می خواند و آینده ای خواهد داشت خوشحالم . به او گفتم دلت می خواد خودت هم به مدرسه بروی مثل گل شکوفا شد و خنده و گریه اش به هم آمیخت.

می گوید با سختی های زیاد توانستیم بزرگان را قانع کنیم تا دختران روانه ی کلاس های درس شوند. سختی هایی که امروز دیگر دیده نمی شود و چنانچه به نسل جدید گفته شود باورش برایشان آسان نیست.....