برناردو!


مدتها بود به مطلب مهمی پی برده بودم و ارزش می دانستم ولی همیشه متهم می شدم به مذبذب بودن! گاهی هم اباحه گری!  کمتر فرصت کردم در موردش بنویسم و یا بگویم اکنون مطلب برنارد شاو بیشتر مرا به تعمق وا داشت:
کسی که نتواند افکارش تغییر دهد، هیچ چیز نمی تواند تغییر دهد!
آری در گذشته نمی مانم و ماندنم در گذشته جز خستگی روح ، هیچ عایدی نه برای خود و نه برای دیگری بدنبال نخواهد داشت لذا شعر مولانا تداعی می کنم:
خشک مغزی و تعصب... خامی است
تا جنینی کار خون آشـــــامی است
حال با فراغت بال می گویم ماندن و تعصب ورزیدن بر یک روش که روشهای نوین آمده و راه را هموارتر و زندگی را زیباتر می کند کار عاقلانه ای نمی دانم و هرلحظه بدانم نظر و فکری بهتر و ارزشمندتر از فکر من ارائه شود تآمل هم نخواهم کرد و در راه جدید قدم خواهم گذاشت . عمر فرصت نمی دهد که بخواهیم بر سلیقه و فکر خسته و غلط خود اصرار بورزیم و نتیجه هم جز خسران و اتلاف عمر چیزی نداشته باشد!
درنگ جایز نیست به زیبائی ها ی جدید و اندیشه های نو و متقن تر از گذشته باید تمکین کرد و تسلیم شد . امام جعفر صادق اندیشمند و ستون خیمه ی شیعی می فرماید: من ساواها یوماه فهو مغبون! کسی که و روزش مثل هم باشد او متضرر شده است.
حلقه ی مفقوده ی زندگی متعصبین امروزی که همیشه دوست دارند در گذشته زندگی کنند و پاشنه ی درب اتااق فکرشون  بر یک پاشنه در همه ی تاریخ می چرخد چه برون دادی خواهد داشت؟ و یا داشته است؟

فسانه گشت و کهن شد حدیث اسکندر
سخن نو آر که نو را حلاوتی ست دگـــــر

حدیث و حرف بسیار است و حوصله ی من و شما هم به اقتضای روزگار تحلیل رفته است به همین بسنده می کنم که:

هر فردی بنیان فکرش بر منطق بنا نشده باشد در جا می ایستد ، می ماند، متهوع می شود ، می خشکد و می میرد! ضررش اگر محدود به خودش می شد کمتر جای تاسف داشت چه می شود کرد که هر انسانی یا حتی هر موجودی متعلق به خودش به تنهائی نیست! تلالوش همه را متنعم و تعفنش هم همه را متاثر می کند!

بهتر است برویم ، عطر کنیم،  زیبا شویم ، زیبا آفرینی کنیم تا ماندگار گردیم....
                                     دلنوشتی که جرعه ای سر رسید 92/4/25


کدام گل؟

کدام گل در لبخندت شکفت

کاینگونه به شوق می شکفی، عطر میدهی

می خندی و می خندانی

با نسیم یک نگاه!

مشکل روحی و روانی


دوستی دیدم ناراحت! علت جویا شدم، گفت به دوستی عرض ادب کردم ولی توجهی ننمود. سلام کردم ، نادیده گرفت.
فورا" یاد کلام سقراط افتادم و برایش گفتم:
روزی فردی ناراحت و گلایه مند نزد سقراط
رفت و باب گلایه باز نمود که فلان دوستم در شهر دیده ام هرچه سلام کردم جوابی نشنیدم لذا بشدت ناراحت و افسرده ام!
سقراط به او فرمود: اگر دوستت در کوچه افتاده  و پایش شکسته بود چه کار می کردی ؟

ایشان عرض کرد: او را بلند می کردم و نزد طبیب شکسته بند می بردم!

سقراط: اگر دوستت مریض بود و از درد بدن فریاد می کشید چه می کردی؟

ایشان: او را به بیمارستان می بردم!

سقراط : اکنون نیز جای هیچ ناراحتی نیست آن دوستت از مریضی روحی و روانی در رنج است که جواب احترام شما نداده است ! بهتر است به او مراجعه و وی را به نزد روانپزشک هدایت نمائی!!

آری در جامعه متاسفانه امروزه که علی ماشالله مشکلات روحی و روانی به ما آسیب می رساند که جای هیچ گلایه ای نیست. هر رفتاری خاستگاه روحی و روانی خود دارد که اگر می شناختیم ، می دانستیم جای روانکاوان و مشاوران روانی چقدر در جامعه مان خالی است!!
(مطلب سقراط با توجه به پیشینه ی دهنی خودم  خیلی ناقص نوشتم ببخشید)


                                   


حدا اقل کاری که از دستم بر می آید:

آسمان دل همه آبی باد ؛ صاف،پاک و زلال!

گیرم که کسی هم پیدا شود و آسمان من خاکستری طلب کند؛

آسمان زندگی او هم زیباتر ، آبی باد...


دیروز ؛ سبز ی نگاهت در دشت گم شد

امروز ؛ نیلوفرهای آبی سر برآوردند

فردا ؛ جنگلی رنگارنگ به تماشا خواهیم نشست!

چنین رویائی تعبیر می شود؟


حقوق ! گم شده ی من و همه ی ماست . وقتی چشمان سرباز جوان از نادیده گرفتن حقوق مردم  در مواجهه با آنها خندان می شود . وقتی وی برای دستگیری یک متهم که در هیچ دادگاهی محکوم نشده  در جلو دیدگان مردم خلاف هائی به مراتب بزرگتر مرتکب می شود!

(مردمی که از نبود تفریحگاه و طبیعتی که بتوانند به آن پناه برده لاجرم به خیابان پناه آورده تا گذر زمان باشد و تفریحی!و گرمای بی رحم با تعرفه ی برق سردسیری قابل تحمل شود!)

چه باید کرد؟ مقصر کیست؟

اولین باری نیست که به این فکر می کنم. ولی اینبار بجای خودم تنها نمی اندیشم به جای مردمی می اندیشم که دیده ام در روزهای خاص ( عاشورا.سیزده بدر. جشنها...)با شکوه و عظمتی دیدنی در مجامع یا طبیعت حضور یافته بی حضور نیروئی خاص که بخواهد امر و نهی نماید، آرام و زیبا نظم رعایت کرده و رنگین کمانی از زیبائی آفریده اند.

به این هم نه تنها اندیشیده ام بلکه دیده ام وقتی در خیابان شهروندی دست کودک خردسالش در دست دارد و قدم می زند و دل کودک  از شادی می رقصد که پدر برایش هدیه ای خواهد خرید ولی ناگهان با خشونتی مواجه می شود و ترس بجای شادی مهمان ناخوانده دلش می گردد...

شکستن شاخه های ترد گل در خیابان به نظاره نشسته ام...

وقتی خانمی با ظرافت خاص رانندگی می کند ناگهان با ازدحام جمعیتی در وسط خیابان مواجه می شود که خاکستر بی نظمی به باد داده اند. آری پریدن اعتماد و شادی از نگاه ها دیده ام!

چه باید کرد ؟ مقصر کیست؟

نیاز به هیچ تحقیقی نیست وقتی مرد سختی دیده و خسته شده از رنج روزگار ، توان تاءمین نیازهای اولیه ی زندگی فرزندان ندارد چگونه ممکن است برای دریافت گواهینامه ی موتور سکلت به شهرستانی دیگر عزیمت نموده و سرمایه ی نداشته را برای چنین امری که باید با حداقل ها و در سن نوجوانی اقدام می نمود هزینه نماید؟

وقتی مامور در هیچ کلاسی توجیه نشده است که برای دفع فساد نباید به وسیله هائی فاسدتر متوسل شد! وقتی ضابط ما آموزش ندیده است که با یک حرکت تند و تحریک آمیز ، موجی از بد آموزی و خشونت بصورت نامرئی روح اجتماع را خواهد آزارد...؟

ساخت اداره، راه ، سالن، آب ، برق و... هزینه می خواهد و در چشم می آید و به به و چهچه بدنبال خواهد داشت!

اما ساخت و تعمیر و نگهداری روابط زیبای اجتماعی و زیبا آفرینی های منظم که موجب راحت روح است و زیبائی و صفای مردم! هیچ اعتباری نمی خواهد همت می خواهد و دقت و مراقبت!

من به بهار دل انگیزی که می تواند جان جامعه را صفا دهد باورمندم !

باور کنیم نظم و زیبائی را و بپذیریم که مردم زیبا هستند و زیبا دوست . چون افرینش زیبا آفرین(خداوند) هستند! باورمند شویم ما برای مردم هستیم و با آنها معنی می یابیم!

بنابراین؛

قدم اول شناخت حقوق و وظایف شهروندی است توسط مراجع حافظ نظم و انضباط !

قدم دوم آموزش به شهروندان!

قدم سوم آماده سازی بستر های لازم

....

خوب که نگاه می کنم همه ی قدمها باید همراه با هم برداشت و می شود اگر بخواهیم همه!

می توانیم نظم را ببینیم و ناظمی هم چشم ها را به خود خیره نکند.

امــــــــــــــــــیدواریم




1- هراسناکترین لحظه ی زندگی ام لحظه ای است که اعتمادم به دوستی مخدوش شود! و زیباترین لحظه ، لحظه ای است که بدانم در مورد بی اعتماد بودن دوستم اشتباه می کرده ام!


2- خسته شده ام از دوستی که بخاطر نداشتن از داشتن دیگری حسادت ورزیده است و خسته تر زمانی که برای واجد شدن هیچ قدمی برنداشته و صرفن (صرفا") دست به دعا شده که دیگری هم چون او گردد!


3- وحشتناکه که کسی ، ناکامی خود را متوجه قصور دیگری کند! وحشتناک تر ؛ زمانی که توفیق دیگری را مرهون همت خویش بداند!


4- هیچ مانعی برای توسعه و پیشرفت مثل انحصار طلبی نیست!


5- هیچ زیبائی مثل دیدن پاکی مردم بی اعا نیست!  هیچ منتی بر کسی نداشته و در حالی که طلبکار خواص ند ولی دعاگویشان  هستند!

....

زیباترین لحظاتم همیشه ست که اغلب مردم را صاف ، پاک، بی ریا و بی منت می بینم




داشت سوء تفاهم برای دوستان بوجود می آورد! لذا هرچند با تاخیر؛ مجبور شدم نظر لطف دوستان تایید کنم اگر چه دیر شده و در پست های قبلتر قرار گرفته است لذا پوزش می طلبم صرفا" هدفم این بود بر تصمیم همیشگی ام مبنی بر دخالت ندادن نوشته های این وبلاگ به مسائل جاری شهری پایبند باشم. بابت همه ی محبت های دوستان ممنونم و از اینکه احساس شد به دوستان کم توجه هستم  عذرخواهی می کنم . از همکار محترم قدیمی هم ویژه ممنونم بابت همه ی محبتهاشون نسبت به بنده!

ارادتم به دوستان همیشگی بوده  و همچنان هم باقی

است و با آن زنده خواهم ماند...



این هم یه منظره دیدم نتونستم تحمل کنم  شد این :

هر روز هوا خشک تر و سزدتر می شود

دیماه ست
هیچ دمی گرم نیست
چقدر دلم می گیرد
وقتی همسایه و حتی برادر و نزدیکتر از اون دوست هم
برف پارو می کند و به باد می دهد تا سردی کولاک کند
ای تف به روح این دغل بازان نانجیب
امروز به چشم خود دیدم الاغی که خود را به مردم فرشته عرضه کرده بود
متاسفانه قاطر شده بود
کاه و جوش بیشتر
و خوشدل بود که با بودن سه چرخه دیگر راحت است

فقط باید علف و کاه تریدش( تلیت ، تریت) بیشتر کنند
چه می گویم؟؟
هذیان هم دارد
تملق و چاپلوسی!!


آفت دموکراسی ! موج سواران بعد موجند! مخصوصا" در جوامعی که نظام حزبی جا نیفتاده است فردای یک حرکت اجتماعی ، تخریب شروع و انحصار طلبان سعی می کنند ارزش رای خوشان ارجح دانسته ، خود را بیشتر در سایه ی قدرت پیروز قرار دهند. در چنین سیستمی، زندگی انگلی( لمپنیسم) شیوع می یابد . هرکس تلاش می کند بجای نشان دادن آورده ی خویش( سابقه ی زحمت برای ایده و تفکر.سابقه ی هزینه های اجتماعی . سواد. توانمندی. مقبولیت......) دست در سینه ی افراد توانمند گذاشته ، با ایجاد جوی مبهم و غبار آلود خود را بیشتر در دید همگان قرار دهند! غافل از اینکه در این تسلسل دور باطل بیش از دیگران خود آسیب پذیر شده و از بدنه ی اجتماع منزوی خواهند شد. تجربه ی همین دهه ی اخیر پیش روی ماست.
مهم اینکه در این پروسه حقوق مردم به فراموشی سپرده و رنج و هزینه ی نخبگان جامعه که دل در گرو اعتلا و ترقی دارند بیشتر می نمایند.
آیا نخبگان و بزرگان جامعه این بار همتشان عالی خواهد بود که از حجم هزینه ها کاسته تا منافع ملی فدای منافع افراد خاص نگردد؟
من همیشه امیدوار بوده ام این بار امیدوارترم! خدا کند ؛ خدا هم همراهی نماید...