غروب غم انگیزی است

انگار تو

بر پشت خورشید نشسته ای

و داری

در پشت کوهها گم می شوی

...........................................................................

گاهی خبری دل انسان را خوش می کند! در هیر و ویر نابسامانی ها انتشار کتاب شعر مثل تولد ستاره ای در تاریکی است که چشمک زدنش دل را آرام می دهد و اینک کتاب شعر آقای شریف زاده ( هومن هویدا) چند روز است چشمک پرانی می کند و نگاهها را به خود می خواند.

ششمین کتاب هومن هویدا (مجید شریف زاده) وارد بازار شد.

روزانه های خنده دار یک مرد

ناشر: روزگار

تعداد صفحه:224

قیمت روی جلد: 9500 تومان

   به پاس همراهی و همدلی شما همشهریان عزیز این کتاب با قیمت 6000 تومان (صرفاً برای اهالی شهرستان زرین دشت) عرضه می گردد.

مکان تهیه: کتابفروشی حافظ

تلفن: 7223887


وقتی برگردم
ابرها می بینم باران زده ، لطیف
و آسمانی از جنس بنفشه
این دلشادی در زیبایی ها ی تو رنگ می بازد
تو و دشتی به رنگ تو
و بهار!

من با تو ، تو با من
با هم بهار می شویم

مثل فانوسی که نمنمای باران و باد  شعله آن را می رقصاند و دختر ک عشایری در تاریکنای شب در دامن کوهی سرسبز می کوشد تا آن را زنده نگه دارد   ، دلم می خواهد جایی دنج بنشینم و هوای نازک صحرای باران زده را تماشا کنم شاید نقاشی نیمه تمام و بی قد و قواره ی زندگی، سر و سامانی یابد و بتوانم عمق نقاشی را خوب ببینم شاید کمک کند تا انرژی از دست رفته ، بازسازی و زیباتر از قبل آهنگ سکوت مرموز روزگار بفهمم . اگر های هویی هم بدنبال داشت و سماعی خودجوش تراوید ! در پستوی خلوت خویش خود دانم و رویاهایی که  در وجودم زندگی می کند! زندگی با وجود تمام زیبایی هایی که در لابلای نگاهها در همه جا جلوه گری می کند زیباست ! آری زیباست با تو ! با شما!

لحظات دیر می شوند

بهار محبوس در تنگنای پس کوچه ها

چه حکمتی در این نهفت زندگی پیچیده است؟

تراوش زندگی در جبین ساده ی پدر

چین و چروک دستان مادر

آخر یک روز

چوبدست پدر بزرگ جوانه می زند

پسر خنده می کند!


برادر دوست


چقدر زیبا و دلنشین است  با دوستی قدیمی بعد از مدتها دوباره همدل شوی و دعوتت اجابت  و توفیق تجدید دیدار فراهم سازد. یادآوری خاطرات گذشته و شوخی های دوران نشاط و شادمانی ره آورد چنین دیدارهایی است . طعم ،رنگ و عطر زیبا و دلنشین چنین ساعاتی در کلام گنجاندن کاری آسان نیست تنها شهود و تجربه ی آن می تواند از عهده ی کار برآید!

هرچند این دیدار زود به سرانجام می رسد لیکن شیرینی وصل آنچنان موثر است که مدتها کام را شیرین نگه خواهد داشت و روح را در دورانهای زیباتر گذشته رها می سازد.

پرواز با روحت

زیبایی ها ی دنیا همراه دارد

وقتی اوج مردی یادآور می شوی

وقتی هیچ ،جز دوستی در دستانت نمی روید

من غنچه های چشمک زن دلت

از نگاهت می چینم


این زیبا دنیا به چون توئی زیباست

ورنه خارستان دیدن و ماندن ندارد

تو بمان ، غنچه هایت شکوفا کن

عطر گلهای زنده پیش کش کن

خنده کن

خنده ات تماشایی است

...

(تا شکوفه های نگاهی دیگر

سایه ات مهرگستر)






 جذر و مد بودنم در نگاه شاعرانه ات
  گیلاس می چینند
و من دانه دانه آب می شوم
 تا شاید چراغ ارزو زنده بماند!

وقتی  به دیدنت شتاب می کنم
 پای خیالم روی ابهت نگاهت سر می خورد
 و چه زود می گذرد خورشید
 از لب ِ بام خانه ام

باز هم

 نت های مانده در دلم
نقش خنده های توست
 مانــــــــــــــــــــــدگار


دوستت دارم!
و این تنها حرفه ایست که آموخته‌ام
حرفه ای که دوست و دشمن
به آن حسادت می‌کنند!

نزار قباني

سن و سالش بالای چهل نشان می دهد از درد بخود می پیچد و  درحالی که دست در شکمش فرو کرده قدم می زند در این هنگام پیرزنی از راه می رسد و اولین صندلی درب مطب دکتر می نشیند وقتی متوجه قدم زدن مریض فوق الذکر می شود خطاب به او می گوید: نوبت من هست مثل اینکه تو قدم می زنی و می خوای بری پیش دکتر!؟ مرد چهل و چند ساله با لبخند می گوید اول شما! ولی من زودتر اومدم و نوبت من هست و مضافا" من اگر همسن شما بودم....

همراه مریض در گوش پیرزن مطلبی کوتاه می گوید و پیرزن می گوید خب زودتر میگفتی! ( احتمالا" میگه اون آقا فلان مسئول هستش به شوخی! و پیرزن چشمش میره کله ی سرش و ساکت می شود!ناگفته نماند پیرزن فقط می خواست نتیجه آزماشات به رویت دکتر برساند)

مریض خودش را به مطب می رساند و با درد زیادی که دارد ماوقع برای دکتر توضیح می دهد و دکتر نسخه می نویسد و تمام! مریض از دکتر می خواهد فشارش لااقل چک نماید که دکتر اظهار می دارد سرش شلوغ است و ...

نسخه سریع به داروخانه رسانده و یک شیشه ی آلومنیوم جی تحویل و تمام!!

بیمار فشارش تنظیم بود! ضربان قلبش درست کار می کرد! بیمار که اینقدر به خود می پیچید درمان شد!!...؟

ارائه خدمات اولیه مثل پذیرش خیلی خوب بود جای تشکر دارد . معاینه ی پزشک هم بسیارخوب بود چون پزشکی که سه شبانه روز یک تنه کشیک می دهد باید شاکر بود که خودش بیمار نمی شود!


زیبایی نگاهت
ستاره ها را می رقصاند
دلت دریا می شود

دیدنت هم دیدنی است
اما می دانم جای من
همیشه خالی ست !!
می دانـــــــــــــــــم.


  مسئولین روابط عمومی های ادارات جلسه دارند و من هم بعنوان کسی که تا اندازه ی اخبارها تعقیب می کنم و با نظر لطف دوستان البته! با رسانه ها بیگانه نیستم بویژه در دنیای مجازی، به این جلسه دعوت شده ام .

جلسه طبق معمول با قرائت آیاتی از کلام الله و پخش سرود ملی ...

ابتدا آقای حقیری مطالبی پیرامون ضرورت و هدف از تشکیل جلسه مطرح نمودند و بعد از آن جناب فرماندار محترم (حاج اقتصادی)به تفصیل از فعالیت های عمرانی و... دولت در سالهای اخیر به ایراد سخن پرداختند . عدد و آمار ارائه شده رقم بسیار بالایی نشان میدهد چه در بحث کار آفرینی و چه در مقوله ی عمران و...

این مبحث ( عدم اطلاع مردم)برای بنده که آشنایی دیرینه با اعتبارات دارم مطلب عجیبی نیست زیرا علم اطلاع رسانی و جلب نظر مردم واقعا" مغفول مانده و نتیجه آن شده که در پستوها باب انتقادهای بی جواب باز و اغلب بی جواب بماند.

فعال سازی روابط عمومی ها می تواند این مهم را جبران سازد حیف که کار ساده ای نیست و بحث در مورد آن مصداق آب در هاون کوبیدن است. بعنوان مثال می توان فرض کرد که روابط عمومی یک خیابان دو طرفه ست که باید در آن اخبار و اطلاعات دو طرفه جریان داشته باشد هم نگاه انتقادی مردم داشت و هم توضیحات قانع کننده مسئولین !  اغلب مسئولین از پشت میز به بیرون نگریسته و  دستوری برخورد کرده اند در نتیجه انتظار دارند مردم و ارباب رجوع هم صرفا" پذیرنده باشند و زیبایی ها و توفیقات را ببینند هرچند مردم خدمات و توفیقات می بینند لیکن مجال ابراز آن را نمی یابند ولی عدم توفیق و تنگناها و مضایق است که مردم را اجبار می نماید انگشت انتقاد به طرف مسئول و اداره ای نشانه روند و این پدیده موجب می شود متولیان امور صرفا" نگاههای انتقادی مردم ببینند و احساس کنند مردم قدردان نیستند در صورتی که مردم نسبت به کارها و خدمات ارج گذار بوده و نسبت به نقایص هم حساس! که البته نقایص چاشنی دیگری هم به آن باید اضافه کرد: نگاههای رقابتی !اگر نگوییم نگاههای حاسدانه!

کلام نباید طولانی شود! ماحصل کلام:

روابط عمومی ها باید رکن ادارات تلقی شوند ! که این مهم توسط مسئولین دیده نمی شود!

روابط عمومی مهمترین کارش رصد کردن خواست ها و نظرات عمومی و ارائه ی بازخورد آن برای ارائه ی خدمات بهتر به مسئولین است نه تنها نصب پلاکارد ایام جشن و عزا!

روابط عمومی ها باید با عموم روابط برقرار کرده هم عشق به مردم داشته و هم عشق به توفیق ادارات

روابط عمومی ها باید نگاه اصلاحی به امور داشته و مسئولین هم باورمند باشند نقد درونی می تواند بازده بیرونی خوبی به ارمغان بیاورد به همت روابط عمومی ها

و....

نگفته نماناد بنده هم ایراد مطالبی داشتم کوتاه و مختصر از نطر خودم ! هر چندنگاه دیگران چیزی دیگری می رساند:

مطلب مهم:

از جوانمرگ شدن پروژه ها باید دوری جست! پروژه باید سریع و زود به نتیجه برسد نه اینکه یک پروژه شروع و سالهی متمادی مردم در گیر نماید ! در نتیجه اذهان خسته و شیرینی آن از بین خواهد رفت!

راههای مواصلاتی ارزشمندند چنانچه زود به بهره برداری برسد بعنوان مثال راه زرین دشت- لارستان آرزوی دیرینه مردم دو شهرستان می باشد چنانچه زود به بهره برداری می رسید حلاوتش دو چندان بود هرچند این مردم هنوز هم منتظرند زودتر شیرینی آن در کام خویش احساس کنند!

جاده دو طرفه ی دولت آباد به مرکز شهرستان نیز یکی از پروژه هایی است که در ابتدای شروع آن عرض کردم می تواند یکی از پروژه های زیبا و افتخار آمیز باشد برای شهرستان! چون در کمتر جایی از کشور چنین جاده ای سراغ داریم( جاده دو طرفه بین شهرستانی) انشالله شاهد بهره برداری آن در آینده ی نزدیک باشیم.

جاده ی دبیران_ دهنو یکی راههای مشکل دار و بحرانی است که طرح ساخت شانه های آن شروع شده و توسعه و آسفالت آن ضروری است.

اسفند90 و شروع پروژه هایی که می توانند شهرستان را متحول سازند

کارهای اشتغال زایی چون تولید میلگرد و گاو داری صنعتی شهر پیر و... جا دارد به دست اندرکاران دست مریزاد بگوییم و شاهد ادامه و توسعه ی چنین پروژه هایی باشیم...





با موسیقی  باران 

پیرمرد کنار پنجره

گندمزاری در نگاهش روئیده است

جوان شده است!


نمی دانم چند میلی  باریده است کاش ادامه می داشت


دوست حسابی:


سگی نزد شیر آمد گفت: بامن کشتی بگیر!

شیر سر باز زد و نپذیرفت.

سگ گفت: نزد تمام سگان خواهم گفت که شیر از مقابله با من می هراسد!!

شیر گفت: سرزنش سگان راخوشتر دارم از اینکه شیران مرا شماتت کنند که با سگی کشتی گرفته ام ...!

.....................................................................................

روزی لویی شانزدهم در محوطه ی کاخ خود مشغول قدم زدن بود که سربازی راکنار یک نیمکت در حال نگهبانی دید ؛از او پرسید تو برای چی اینجا قدم میزنی و از چی نگهبانی میدی؟
سرباز دستپاچه جواب داد قربان من را افسر گارد اینجا گذاشته و به من گفته خوب مراقب باشم!
لویی، افسر گارد را صدا زد و پرسید این سرباز چرا این جاست؟
افسر گفت قربان افسر قبلی نقشه ی قرار گرفتن سربازها سر پستها را به من داده من هم به همان روال کار را ادامه دادم!
مادر لویی که شاهد این صحنه بود او را صدازد وگفت من علت را میدانم، زمانی که تو سه سالت بود این نیمکت را رنگ زده بودند و پدرت به افسر گارد گفت نگهبانی را اینجا بگذارند تا تو روی نیمکت ننشینی و لباست رنگی نشود! و از آن روز 41 سال میگذرد و هنوز روزانه سربازی اینجا قدم میزند!
فلسفه ی عمل تمام شده ولی عمل فاقد منطق هنوز ادامه دارد!
آیا شما هم این نیمکت را در روان خود ،خانواده و جامعه مشاهده میکنید؟....


خودت از خستگی نتکانی خسته تر می شوی!
منتظر نباش .

دیگران منتظر تواند!

امروزها کم کم احساس می شود

اندکی بیشتر جنوب نیازمندیم

گرما در فصل سرما!


زندگی که چهار فصلش به هم آمیخت انسان  گم می شود در خود!

دستی از غیب رسد ! 

گهگاهی که می رسد

 زیاده خواه شده ام

احتمالا"!!

دوست حسابی:

سالهای قبل پیرمردی بازنشسته زمین کنار منزل ما خرید وخانه ای در آن ساخت دو اصله درخت نخل(مخ) در آن زمین بود که سالها از عمرش می گذشت ورشد بسیار کمی داشت با پیش ها و سیخهای بسیار تیز که بارها توپ ما را سوراخ سوراخ کرده بود هیچ انتظاری از رشدش نبود همسایه ما که فردی بسیار باحوصله بود خاکهای پای هر دو درخت رابرداشت و با کود مخلوط کرد و حسابی به آنها رسید بعد از دو سال یکی از نخلها چنان رشد کردو قد کشید که باور کردنی نبود اما دیکر نه تنها رشد نکرده بود بلکه برگهایش هم تبدیل به سیخ شده بود شبی همسایه به خانه مان آمد بحث اختلاف رشد دو نخل پیش آمد ..... چه حرف زیبایی زد: وقتی خاک پای نخلها را برای تغذیه کردنشان برمی داشتم یکی از نخله ریشه ی بسیار ضعیفی داشت !!!!!!!! بعد از کودپاشی داشت خشک میشد مجبور شدم کودها را جمع کنم تا حداقل خشک نشود اما نمی دانم چرا تبدیل شده به یک گلوله خار و تیغ.. امروز من ماندم و..... ریشه .... تحمل ... رشد
راستی این مرد شریف به رحمت ایزدی پیوسته که خدایش رحمت کند اما هرسال از ثمره نخل با ریشه ی او به ما هم میرسد........

عکسهای جالب: عجیب ترین 3 نخل جهان


آسمان نگاهت

دل و دریایی است!

 دریغ نکنی

 ترانه ا ی ست 

تنها من نه!

همه در آن می رقصند

باور کن خود هم نخواهی ،خواهی رقصید!!

روایت می کنم از سلحشوری ، بزرگی، شجاعت، بی باکی، پاکی، صداقت...از فضای بهشتی که در روی زمین درست شده بود با دم مسیحایی شهدا! ایثار و جان گذشتگی نه برای خدا که این جای خود دارد حتی برای دوست!

آری قطعه ای بهشت در روی زمین از 31 شهریور پنجاه و نه تا خرداد شصت و هفت.

همه چشمها گوش شده اند و می نوشند قصه ی زیبای مردانی که افسانه شدند و آسمانی! سرگذشت اشلو( مرتضی جاویدی ) که در والفجر 2 سردار و فاتح تنگه ی احد شد و نهایتا":

کربلای پنج دانی چون شده؟         مرتضایت غرق اندر خون شده!

داستان شیرین است که خواب نوشین در چشم شنوندگان شیرینی می کند و منم که گرچه تیر و ترکشهای آن سالها نتوانست سعادت همراهی با آسمانی ها نصیبم کند اکنون خود را زیر تیر و ترکشها می بینم و همراه با دیگران کشته می شوم اگرچه خود را زنده می پنداریم! خوب می نگرم از هر سو آماج تیر ، ترکش و سیبل شده ایم !



نمی دونم تا حالا گذارتون افتاده به روستا و یا آبادی که مردم اونجا را ترک کردن و بیغوله مونده؟ من خیلی دلم میگریه در چنین مواقعی! وحشتناک و درد آوره . حالا به هر دلیل که باشه . خشک سالی . فقر . نا امنی ...

یه شب بنا به دلایلی گذارم افتاد به روستایی که کاملا" خاموش بود و سکو ت زوزه می کشید باد از لای شاخه های خشکیده ی درختان که گذر می کرد زار می زد و بی هیچ وقفه ای ضرب آهنگش بر روح می کوبید خیلی دلم گرفته بود و تنها صدای ناله ی سگی که گویا از تبعیدی برگشته و اکنون روستا را خالی از سکنه می بیند پرده ی زمخت تاریکی را می درید و وحشت را بیشتر!

دوستانی هم همراه من بودند گاهی زل زدنهای آنها در چشمان من نشان می داد که آنها چیزی از روستای خالی از سکنه بیشتر نیستند و احساس می کردم آباذی های متروک سیار هم همراه منند نه همدل! ولی گذشت اون دوران ...

دهکده ی وجود خیلی افراد دیر زمانی است خالی از سکنه شده و دهشت خاموشی آنها انسان را وحشت زده می کند کاش می دانستند خرابه شده اند و تعمیراتی...!

دوست حسابی ام دو داستانک زیبا کامنت گذاشتند حیفم اومد دیگرون نخونند:


1-....کنترل عصبیم رو از دست دادم فریاد زدم و کارت دانشجویم رو به اون و مسافرا نشون دادم؛ اما کار ساز نبود همین که به عقب اتوبوس می‌رفتم که صندلی خالی پیدا کنم دست هایی با پول خرد به طرفم آمد که بیشتر عصبیم کرد .
هوا تاریک شد به رجایی شهر رسیدم یادم افتاد که باید به منزل خیاط مادرم برم و لباسشو بگیرم، به درب منزل رسیدم زنگ زدم. خیاط از آیفون جواب داد کیه؟ گفتم حسینی هستم لباس مادرمو میخوام. چند دقیقه گذشت خبری نشد دوباره زنگ زدم آیفون برداشت و گفت: “از پنجره میندازم”. گمان کردم میخواد لباس را داخل نایلون بذاره و از پنجره بندازه . بالا نگاه کردم خانم خیاط کیسه‌ای حاوی پول خرد را به سویم پرت کرد. خنده‌ام گرفت. بلند گفتم: “شلوار رو می‌خوام”. پرسید: “شام می خوای؟” ناگهان منو شناخت و گفت: “ببخشید پسر خانم حسینی هستید؟” پایین آمد و شلوارو به دستم داد و کلی معذرت خواهی کرد .
با خودم فکر کردم چرا خاطره آخرین روز دانشجویی یک معلول باید با دو حادثه تلخ همراه باشه حوادثی که با قضاوت عجولانه مردم معلولین با افراد فقیر و بی‌بضاعت اشتباه گرفته میشن. سرمو به آسمون بلند کردم و با تمام وجود برای داشته‌ها و توانایی‌هام خدا رو شکر کردم و به طرف خونه راه افتادم.

منبع: داستان کوتاه جالب و تاثیرگذار زود داوری های مردم

2-داستانی واقعی در مورد پیش داوری مردم:

خاطرات دانشکده را مرور کردم، یاد اولین روز کلاس‌هایم افتادم. وارد کلاس چهل نفری شدم چهل جفت چشم در یک لحظه با فردی روبه‌رو شدند که پاهایش خم و دستانش در هوا معلق بود و هنگام راه رفتن همه فکر میکردن الان است که نقش بر زمین شوم. بالاخره به ترمینال آزادی رسیدم. کلاه را روی سرم محکم کردم و به سمت اتوبوس رجایی شهر رفتم به یاد رانندگانی افتادم که بخاطر وضیعت فیزیکیم از من پول نمی‌گرفتند و رانندگانی که تا مطمئن نمی‌شدند پول دارم سوارم نمی‌کردند و من مجبور بودم با هر دو گروه بحث کنم.
خاطرات تلخ و شیرین چهارساله ذهن و جسمم را خسته‌تر کرد و پاهایم بیشتر به زمین کشیده می‌شد تنها آرزویم دیدن اتوبوس رجایی شهر بود، به اتوبوس رسیدم بالای پله‌ها مردی شیشه عسل به دست ایستاده بود و با چرب زبانی می‌خواست آنها را به مسافران بفروشد. همین که پایم را روی پله اول گذاشتم، تبلیغ عسل‌هایش را قطع کرد و گفت: “برادرا، خواهرا یه کمکی به این بنده خدا بکنید ثواب داره”؛ چند ثانیه‌ای نگذشت که فهمیدم منظور آقا من هستم.......


پستی گذاشتم غلط انداز شد و دوستی به خودش خرید و این از مشکلات وب نویسی است! مخاطب گاهی فضای ذهنی ت نمی داند و وفق نظر خودش برداشت می کند! دوستان گرامی این دنیای مجازی ام بزرگتر از انند که من بخواهم زمینه ی رنجش خاطرشون فراهم کنم!

دوستان باور کنید دوستی پاک و بی تزوبر ارزش جان فدایی دارد !

من همیشه جان فدای دوستان حتی دوست نمایان هم شده ام و خوشحال! شما که دوست بزرگ هستید بزرگ اندیشی یادتان همیشه باشد...

بی هیچ اندیشه ای باید گاهی قدم بذاری بیرون از خودت و تنداتند بروی بروی به جایی که قاصدکها همراهت همراهی کنند اگر هم پرنده ای گاهی سرودی سر داد اون را ببینی و خوب بنوشی بی هیچ زحمتی و مزاحمتی!

گاهی باید پر بکشی و فارغ شوی از همه چیز حتی از خودت و مهمتر از اون حتی از دوست و دوستانت و بروی در ابی آسمان غرق شوی جز نقاشی رنگ و روغنی از این کره ی خاکی نبینی ! چقدر زیبا می شود!

در اون آبی آسمانها خرواری زیبایی به خودت ببندی و بکشی بیاری در میان مردم تقسیم کنی و سهمی هم به کدخدایان گدا صفت بدهی و خوب بهشون بفهمونی که زیبایی های  آسمان خوب است سهم همه ی مردم باشد وگرنه نگاه سنگین آرزومندان جان آدم تلختر از زهر مار می کنند!

آهای دوستم که در ته چاه هنوز نمی خواهی قدم بذاری تو آسمون آبی! با توام با تو ! دنیا بزرگ تر از دنیای من و توست کاش می آمدی بالا و بالاتر می دیدی شاید با هم بیشتر ابی اسمان می دیدیم. اینقدر تنهایی زیبا نیست در تنهایی مثل بچه ای که دور از انظار پدر و مادر و... خودش به گند کشیده و بازی می کند دیگر بازی بس است

زیر این آسمون آبی خوب است آبی و ابی تر شویم...


چقدر تندنویسی ام خوب شده است مهم نیست چی نوشتم فقط می دانم گاهی مغزم سرریز می کند و ....

شما دوست عزیز ببخشید که وقتت تلف شد در خوانش این مطلب بی در و  پیکر!

ممنونم


گاهی دلتنگی مثل خلسه ای بر دل می نشیند
دلت می خواهد ازش خلاص شوی
ولی مردد می شوی با ترسی موهوم
نمی دانی چه باید بشود

دلت می خواهد سقوط آزاد کنی شاید رها شوی
این دید خیلی رنجور می کند آدمی
کاش چشم جز زیبایی هیچ چیز نمی دید
نمی دید جوانی با کولباری دانش فقط سهمش درد است و درد
مسکن دردش هم کول کشیدن سختی هاست روزانه
تا خواب عمیق شبانه عایدش شود
خستگی دوستی که مخش! کار می کند و از کار بنایی برگشته چقدر بر تن انسان سنگینی می کند

سلام و جواب سلام هم از آلام نمی کاهد
و من دارایی ام همین است خسته نباشی رفیق
که هیچ ارمغانی در پی اش نیست

گاهی حس می کنم برای دوستانم از زوزه ی سگان ولگرد شاید بهتر باشد
و از چربک خواری قهقرائیان

وااای چه حس غریبی به ات دست میدهد وقتی چشمت باز کنی
چه حس تلخی وقتی ببنی آن که باید ببیند نمی بیند
و آرزو کنی که بینا شوند

چقدر سادگی است:
می بینند ولی نمی خواهند ببینند
همانی که غنیمتی است
و من این غنیمت را به سرگین مانده در طویله هم هم ارج نمی دانم

گوررررررررررررر...........