شاخه های نورسته ی جوانی

گفتی رهائی در باد

عطرت جویا شدم

خنده ات تلخند بود

من لبخند دلت به انتظار نشستم

چه فرجام زیبائی است

وقتی آسمان در گوشه ی چشمت به تماشا می نشینم

تو زیبائی هایت پیش کش می کنی

 

بیگانه خود را آشنا نمی خواهد که ببیند

ولی خورشید نگاهت چشمان را خیره خواهد کرد

من به بلندای ایمان تو ایمان دارم

 

 

باد می آید

ما همیشه به سیل دل بسته ایم

 نه!

 نسیم و عطر و آسمانی زلال و زیبا

زیبائی کبوتر سپیدی که در زلال آسمان غرق می شود با نگاه ما

نگاهی که درخت امید در آن غنچه می کند

گل آرزو برگ برگ نمی شود

همه جا عطر گل و آب زلال جاری است

کوچه باغهای نم خورده و سرکشیدنها ی شاخه های تاک

دلها ،دلهائی پاک...

 

هیچ وقت نتوانستم خوب بنویسم ؛وقتی حس می کنم باغ اندیشه ات به تماشا نشسته ام  خودکارم می لرزد و فکرم پریشان می شود در عطر گلهای فکر زیبای تو!

گاهی هم به معجزه ای دل می بندم ولی این هم زیاد طول نمی کشد دل خوش کنکی بیش نیست ولی همین که نگاه پر مهر تو را تصویر می کنم از خیر معجزه هم می گذرم و به فردائی می اندیشم که نسیمی با  خود دارد و مهربانی به گلبوته ها و درختان و... سنگ و خاشاک بالسویه پیش کش می کند.

همیشه دلتنگم ،دلتنگ نشستن کنار جوبار زلال اندیشه ات ، آسودن خاطر در جوار تو چقدر دلنشین است . نشان آن را در لای کلمات تفاسیری می توان یافت که در خصوص چشمه ساران جاری زیر درختان پرسایه نوید فردا داده اند حالا تا فردا در کنار خیال تو می آرامم؛

بزرگ اندیش و بزرگمردی که عطر تمام بزرگان در خود یکجا با خود دارد و دیگر به تکرار عادتم نمی دهد آرزو می کنم انسان مهر و عطوفت ؛ اندیشه و زیبائی...

 

 

تو نگاهت می لرزد ، من دلم

وقتی با خود خلوت می کنی و نگاهی به کت و شلوار معتمدت می اندازی که برایت می خواست برج و باروئی زیبا و رویایی بسازد!

وقتی به نگاه متین و سنگین بزرگ اجتماعت می انداختی و دلت قرص و محکم می شد که هیچ غمی نداری!

وقتی سخنان پر طمطراق مدعی شهرت می شنیدی و آب از لب و لوچه ات جاری می شد که منجی ات می آید!

وقتی با پیرهن یقه سفید دستش را بسویت دراز می کرد و محکم و گرم دستت را دو دستی می فشرد و گرمی دستش نوید روزهای خوب به ت پیش کش می کرد!

وقتی... وقتی...

همه این ادا و اطوارها به تو اطمینان می داد تکیه گاهت محکم است...

حالا به او خیره می شوی و شخصیتش بعد از گذشتن از پل می نگری حق داری نگاهت بلرزد و به همه چیز شک کنی حتی به نگاه خودت! حتی به ایمان و اعتماد خودت!

جوان خوش بو...جوان خوشفکر...جوان خوش اندیش...

من هم دلم می لرزد که صداقتت نفهمیده ایم

پاکی تو را لمس نکرده ایم

من دلم می لرزد و می ترسد که عادت شومی شود و هر از چند مدتی شاهد تکرار و تکرار... و عادت به شیوه ی غلط ...

روز از نو و روزی از نو...

من دلم برای آینده ام . آینده ات و فرداهامان می لرزد و می سوزد...

از تکرار و عادت وحشت دارم برای همین است که همیشه به عید و اردیبهشت عشق می ورزم به بهار و رستاخیز طبیعت...

به رستاخیز وجود انسانها عاشقم تو رستخیز روح و اندیشه ات باش...

 

 

 

وقتی قدم می زنم و به روح تو فکر می کنم احساس می کنم باید روی خودم یک قلم، قلم بکشم بروم دنبال کارم! خوب این همه زیبایی که من می توانم در آن قدم بزنم ،باران نم حس کنم ، عطر بابونه و پونه های وحشی منو ببره باخود و تو خنده ات تفسیر نکنی و من یه عالمه کتاب به تفسیر نگاه و لبخندت خوانده باشم خیلی سکرآور است! تو میگی نیست؟ باور کن هست ولی تو نگاهت دریغ می کنی ، باور نمی کنی و من می بینم تمام مردم حسادت می ورزند کاش هیچ کس تو را نمی شناخت ولی تو خودت را می شناختی!!

آری کاش تو خودت می شناختی و من !

مگر نه جنگل با تک درخت شروع می شود و گلستان با یک گل؟

تو همان تک درختی و یک شاخه گل نورسته!

تو یک جنگلی و یک گلستان...

باور می کنم  باور به تو! که با هم جنگل می شویم.....

یاد تو

امروزها چقدر دلم برای قدم زدن در کوچه باغی که باران خورده و نمناک است تنگ شده ؛ چقدر عطر شاخه های خشکی که با اب باران شسته شده و با عطر خاص خودش هوا را زیبا می کند  می تونه  مثل آسمان آبی، نگاهم  را صاف و زلال تر کنه!

وقتی زلال حضور تو با خود ندارم دلم هیچ جا آرام نیست تو بیایی دلم هم پردیس می شود ولی می دانم همه ی کوچه باغ ها به تو ختم می شود و همه ی زیبایی ها . همین است که دلم قدم زدن در کوچه هایی می خواهد که ساکت و خاموش فقط عطر تو را به یاد می آورند ؛عطر شاخه ها ی باران خورده ی درخت کاج! بوی دلنشن برگهای خشکیده ی زیر درختان که روی هم انباشته و حالا خوش طعمی باران آنها را خوشبوتر کرده!

تو که  از راه برسی با اندیشه ی پاکت و نسیمی که از روی دریای زیبایی هایت می وزد ؛ با عشقی که از بزرگی و خوش عطریت بر می خیزد همه می رسند!

تو که برسی و فرهیختگی ات جلوه گری کند!

بوی عطر لابلای کلمات رمانهای خوش قیافه و آرام بخش می رسد!

منتظر می مانم تو می رسی و دیگر هیچ نیازم به کوچه باغ های آنچنانی نخواهد بود!

تو می رسی و من شعر می شوم !

وقتی تو بهشتم می شوی و من در تو آرام !

تو با احساسهای زیبا یت می رسی و منم که دیگر نیستم با عطر وجود بزرگی و اندیشمندی تو!

دوستی که دریای دوستی ها را با خود داری و نوشته های زیبای کتابها در دلت دریا می شوند و من در کنار ساحل زیبایت در طلوع زیبایی ها از یادم می روم! ...

 در مجلس ختمی، مرد متین و موقری که در کنارم نشسته بود و قطره اشکی هم در چشم داشت، آهسته به من گفت: آیا آن مرحوم را از نزدیک می شناختید؟
گفتم: خیر قربان! خویشِ دور بنده بوده و به اصرار خانواده آمده ام، تا متقابلا، در روز ختم من، خویشان خویش، به اصرار خانواده بیایند.
حرفم را نشنید، چرا که می خواست حرفش را بزند. 

پس گفت: بله... خدا رحمتش کند! چه خوب آمد و چه خوب رفت. آزارش به یک مورچه هم نرسید. زخمی هم به هیچکس نزد. حرف تندی هم به هیچکس نگفت. اسباب رنجش خاطر هیچکس را فراهم نیاورد. هیچکس از او هیچ گله و شکایتی نداشت. دوست و دشمن از او راضی بودند و به او احترام می گذاشتند... حقیقتا چه خوب آمد و چه خوب رفت...

گفتم: این، به راستی که بیشرمانه زیستن است و بیشرمانه مردن.

....
 

گمان می کنم که آن آقا خیلی وقت بود که از کنارم رفته بود، و شاید من هم، فقط در دل خویش سخن می گفتم تا مبادا یکی از خویشاوندان خوب را چنان برنجانم که در مجلس ختمم حضور به هم نرساند.

(نادر ابراهیمی)
 
من( جسارتم بپذیرید که حاشیه نویسی می کنم ! هیچ در کنار دریا):
 
درد است که همیشه مرده وار زندگی کردن را می پرستیم و می ستائیم!  همین هم از روح مرده پرستی ما نشات می گیرد؟ گاهی فحش و ناسزای مردمی درد کشیده که منشا درد و مشکل نمی شناسند و  از انسانی که می خواهد زنده باشد انتقام می گیرند زیبا و قابل تحمل است.
آری همیشه وقتی مشکل آفرین اصلی پشت ها قایم شده و به چشم نمی آید و نگاهها هم برای یافتنش تیز نمی شود راحت ترین راه ، انتقام از خودی ها است!
ولی من همیشه امید داشته و دارم خودی ها روزی به هم سلامی دوباره خواهند داد و عطر همدیگر را خواهند بوئید و  بی اختیار همدیگر را در آغوش گرفته یکدیگر را خواهند بوسید.