تو نگاهت می لرزد ، من دلم

وقتی با خود خلوت می کنی و نگاهی به کت و شلوار معتمدت می اندازی که برایت می خواست برج و باروئی زیبا و رویایی بسازد!
وقتی به نگاه متین و سنگین بزرگ اجتماعت می انداختی و دلت قرص و محکم می شد که هیچ غمی نداری!
وقتی سخنان پر طمطراق مدعی شهرت می شنیدی و آب از لب و لوچه ات جاری می شد که منجی ات می آید!
وقتی با پیرهن یقه سفید دستش را بسویت دراز می کرد و محکم و گرم دستت را دو دستی می فشرد و گرمی دستش نوید روزهای خوب به ت پیش کش می کرد!
وقتی... وقتی...
همه این ادا و اطوارها به تو اطمینان می داد تکیه گاهت محکم است...
حالا به او خیره می شوی و شخصیتش بعد از گذشتن از پل می نگری حق داری نگاهت بلرزد و به همه چیز شک کنی حتی به نگاه خودت! حتی به ایمان و اعتماد خودت!
جوان خوش بو...جوان خوشفکر...جوان خوش اندیش...
من هم دلم می لرزد که صداقتت نفهمیده ایم
پاکی تو را لمس نکرده ایم
من دلم می لرزد و می ترسد که عادت شومی شود و هر از چند مدتی شاهد تکرار و تکرار... و عادت به شیوه ی غلط ...
روز از نو و روزی از نو...
من دلم برای آینده ام . آینده ات و فرداهامان می لرزد و می سوزد...
از تکرار و عادت وحشت دارم برای همین است که همیشه به عید و اردیبهشت عشق می ورزم به بهار و رستاخیز طبیعت...
به رستاخیز وجود انسانها عاشقم تو رستخیز روح و اندیشه ات باش...