در حالی که یکی از پاهایش گذاشته بود روی شوفاژ و دستش تکیه گاه چانه اش بود ، نگاهش افق های دور در می نوردید  ؛  از خاکستر سیگارش که نتکانده بود  فهمیدم بعد از چاق کردنش و اولین پک ؛ سیگار حسرت دوباره ی لبهایش داشت ولی او فراموش کرده بود  دودش میهمان ریه هایش کند. چهره اش در گالری ذهنم ور انداز کردم سبیل پرپشت بلند ش که لبهایش را پوشانده بود و کلاه تختش خیلی آشنا می نمود خواستم از کنارش بگذرم  ولی چیزی شبیه جاذبه ، از رفتنم منع می کرد او هم این نزدیکی ها نبود و کوه دراگ شیراز با نگاهش به درون خود می کشید و جای خالی برفها را به تماشا نشسته بود. نزدیک تر رفتم و آشنا را سلامی آشنا تقدیم کردم که در برگشت از سفر دور و دراز؛ خاکستر سیگارش بود که نگاهش به کف کریدور پخش کرد. لبخند نازک و عمیق و حسرت گم شدن دود سیگارش را در فضا هدیه ی من کرد خیلی آروم و دوستی داشتنی جواب احوال پرسی ام  داد صمیمت لهجه و کلامش  در دوستی  و آشنایی های دیرینه می شد سراغ گرفت. تعارفش کردم  و گفتم تا خوابگاه و اتاق راهی نیست خوشحال خواهیم شد در کنار شما باشیم . فقط گفت : جدی! شما الان کلاس ندارید؟ عرض کردم نه کلاسی نداریم و ........

می گفت ساعت ده و نیم تا دوازده یه کلاس تدریس دارم و کلاس بعدم ساعت یک شروع می شود لذا نمی ارزه که بخوام برای ناهار به خانه برم و به ساندویچی در بوفه خود را می سازم !  این نیرزیدن برای من که آرامشی قشنگ در رفتارش می دیدم خیلی ارزش داشت و سبکی روحم وصفش راحت نیست. گفتم با ناهار دانشجویی در خدمتت هستیم که گفت با ساندویچی ازش گذشتم و نوشیدن چایی داغ دل چسب تر است ، قول داد در آینده با ناهار دانشجویی ما را همراهی کند . بهش گفتم چرا ساعات تدریست چنین چیده اند ؟ گفت: پس فردا هم همین است فقط باید از اینجا سریع برم دانشکده ی مهندسی؟ (طبعا" ساندویچ هم سعادت میهمان او شدن را از دست می دهد)

آرامش سخنان اندکش هنوز در ذهنم زنده و با طراوت است و یاداوری دوباره اش در  من موج ایجاد می کند و طوفانی که روحم در خود می چرخاند!

دیدن همین یکی دوبار خیلی غنیمت می دانستم و گاهی هم قدم زدنش در کنار حاجی خانم و در زیر سایه های درختان پارک آزادی و خیابان سینما سعدی برایم زیبا و دیدنی بود و به هم زدن آرامش آنها را جایز نمی دانسم و تماشای آن بزرگی ها را از دور هم خیلی دلنشین بود.

از آن روزها تا کنون بطور ناخوداگاه یه علاقه ملازمت در ذهن من بوجود آمده  است که هرگاه کتاب های بزرگان ادبیات می بینم بویژه از نقد می شنوم نام ناقد و مترجم بزرگ کشور آقای عبدالعلی دستغیب در ذهنم خوش نمایی می کند و تصویرش خیلی آشناتر از گذشته می درخشد!!....

---------------------------------------------------------------------------------------------------------------

عبدالعلی دستغیب منتقد و نویسنده ی بزرگ معاصر با تالیف و نگارش بیش از ۵۰ کتاب( نقد. ادبیات. جامعه شناسی . هنر . تاریخ .....) به گفته ی خودش میدان را در اختیار جوانان  و خودش را از نوشتن  بازنشست کرده است. او متولد سال ۱۳۱۰ بوده و شهریور ۱۳۲۰ ناخواسته به ادبیات و نوشتن روی آورده است.

در سال ۱۳۷۴ از سوی وزارت فرهنگ و ارشاداسلامی به عنوان منتقد نمونه برگزیده شد و لوح سپاس خدمات فرهنگی دریافت کرد. همچنین، در سال ۱۳۸۲ طی مراسمی در صدا و سیما، دست‏غیب به عنوان چهره ماندگار در رشته نقد ادبی شناخته شد و موفق به دریافت لوح تقدیر و جایزه گردید.