آخرین کلاس دوران دانشجویی و روزی که بار و بندیل می بستیم که با دانشگاه خدا حافظی کنیم همیشه ته خاطراتم سنگینی می کنه خود حقیقی ام در دوره ی کارشناسی جا گذاشتم سر کلاس درس دکتر جعفر موید در جوار آرامگاه حافظ شیرازی ، هرچند دلم با من همراه نمی شد ولی دیگه موظف بود یه جورایی با من همراه بشه و لی نمی دونم چرا همونجا موند و حالا هرجای شیراز باشم ؛ پل فسا، دروازه قران، شاه چراغ، قصر دشت...... از دور تپه ی ارم می بینم و از دور ناخوداگاه طوافم انجام میدم . و شعری از متنبی هم در ذهنم خلجانی ایجاد می کنه:
رمانی الدهر بالازراء حتی
فوءادی فی غشاء" عن نبالی....
روزگار به من تیراندازی کرد تا جایی که قلبم در پرده ای از تیرها قرار گرفت.....( دیگه روزگار هرچه تیراندازی کنه به قلبم نمیرسه...)
دوره ی ارشد شب نمی موندیم و نیاز به بستن بار و بندیل نبود ولی موسیقی که دوستمون گذاشت همیشه همراهم هست ....و پایان نامه ای که از شب شوم وحشت انگیز نیما یوشیج در کنار قفسه و جلو چشمم خاک می خورد .
کاش بارها تکرار می شد این روزهای آخر.....
اینجا گاه دلنوشته ای و گاه تلخنامه ای و دیگر بار سفرنوشتی نگاشته می شود ! محدودیتی ندارم گاهی روحم در اینجا مفرح می کنم با دوستان! گاهی هم غمنامه ای از برآیندهای جامعه می نویسم.....