من غمگینم
غمی تلخ در وجودم سر به زانو زده است
راه زدودنش تو میدانی و کاش می خواستی
کاش می خواستی این غم به شادی تبدیل کنی
شاید ندانی
ولی همین که نه من می دانم در پستوی کلمه هایت و حرفهایت چه کسی پنهان است
نه تو می فهمی که پشت قاب سخنان من چه نهفته است اول ماجرا که نه
تمام فاجعه است
نه نردبانی دلت می خواهد و نه یک شبنمی دوستی
عشق پیش کش!
دوست کوچه و بازاری من
اندکی دوستم باش تا بدانی در نهفت کلمات من عشق به توست
یک پله از نردبان بیا بالا یا پایین
همین که به سوی نگاه من بیایی مرا کفایت و تو را بسنده است
تا شاید تو هم فکر کنی که من فکر می کنم
فکری که به تو ختم می شود
به بزرگی خودم
بزرگی ئی که در تو و چشمان تو نشیمن دارد
انتظار نابجایی نیست ( فکر می کنم)
که شادی هایمان به هم متصل و در یک کاسه بدانیم
آن زمانی است که بدانی فکر من در پناه کلمات نه آنی است که تو فکر می کنی
آن است که تو و من خوب بفهمیم
بفهمیم در یک قایق یم و میخ و چکش به دریا رها سازیم
و حسرت دوباره اش نداشته باشیم و دل خنک باشیم
آن زمان است که چشم تو برادر می بیند
من و تو و....... همه در بهشت خواهیم بود
فکر زیبایی است و همه آرزومندیم نه؟
نمی دانم جراتمان در این مسیر ما را همراهی می کند
خداوند به تو جرات بدهد دوست کوچه و بازاری ام
دوستدارم در جمع های اندیشمندانه
همراهم در دلسوزی های دلسوزی خود!
بیا دست مان هنوز رگه هایی از نیستان همراه دارد
انگشتانمان نشانی از یک نیزار است
ریشه در یک ریشه داریم
آخر کوچه هامان به یک کوچه است
به سایه ی یک درخت رهسپاریم
از یک جوی اب گوارا خواهیم نوشید
بگذار موقع نوشیدن آخرین جرعه های آب زلال
بیشتر بتوانیم در چشم هم نظاره گر باشیم
زیبایی ها را......
اینجا گاه دلنوشته ای و گاه تلخنامه ای و دیگر بار سفرنوشتی نگاشته می شود ! محدودیتی ندارم گاهی روحم در اینجا مفرح می کنم با دوستان! گاهی هم غمنامه ای از برآیندهای جامعه می نویسم.....