چه زیباست شب و سکوت و تنهایی ؛خیال به هرطرف ازادانه پر می کشد و سیر و سیاحتی ،گاهی نگاهی به زمان های گذشته و نشستن کنار اجاق زغالی در زمستان و داستان سرایی پیران سرد و گرم چشیده ی روزگار و زمانی هم در تابستان لم دادن کنار مهتابی* وسط حیاط و شمردن ستاره های زلال و پاک اسمان. گاه می اندیشی به روزهای زشت و زیبایی که پیش رو داری و عجله ی امدنشون تو را در زاویه ای تنگ قرار می دهد و گاهی هم نگاه به قد و قواره ی کسانی که باید باهاشون مراوده داشته باشی و چقدر طاقت فرسا و سوهان زدن اعصاب بهمراه دارد !
ولی زیبایی ستاره ها که از هر طرف چشمک می زنند و چشمت به انها خیره می شود رویاهایی در ضمیرت می پرورند که زندگی را برای مدت کمی هم که شده گوارا و زلال می کند .همراهی صدای خروس سحری و سپیده ی صبح ....
هرچند تا پنجاه و اندی نیما فاصله زیاد است ولی سیه چادری در میان صحرا با هوای نمناک شبانگاهی و آسمانی که سقفش به زمین نزدیک و هوس چیدن ستاره ای در دل روشن می شود و شعر اون خدابیامرز:
از پس پنجــــاه و اندی زعـــــمر
نعره بر می آیدم از هــــــر رگی
کاش می بودم دور از هر کسی
چــــادری و گوسفندی و سگی
*مهتابی: بهارخواب .ایوان .جلو عمارت. قدیم در مناطق گرمسیری وسط حیاط سکویی ساخته که اغلب زیر آن مکانی برای نگهداری مرغ و طیور و روی آن برای استراحت شبانه استفاده می شده و به آن مهتابی می گفتند.
اینجا گاه دلنوشته ای و گاه تلخنامه ای و دیگر بار سفرنوشتی نگاشته می شود ! محدودیتی ندارم گاهی روحم در اینجا مفرح می کنم با دوستان! گاهی هم غمنامه ای از برآیندهای جامعه می نویسم.....