دیروز داشتم تو جاده می رفتم و مسافرین کنار جاده!!! سعی می کنم افراد را سوار کنم !! ولی دیروز جا نداشتم ! تو ذهنم: کاش اوتوبوس داشتم تا هیچ کس سر جاده نمی موند !! مخصوصن خانم ها!!!
شب بعد بر می گشتم ، دو خانم سر جاده بودن، ایستادم مسیرشون با من یکی بود.... دختره با موبایل حرف می زنه خیلی با گناه و احساس بدبختی میگه: حالش بهتر شد؟؟ چش شده؟ زدیش؟چرا ؟ نمی تونه حرف بزنه؟؟
میگم بد نباشه خانم؟ شما همشهری مایید؟ خانم: نه .خوب کجا می خواید برید این موقع شب؟ دخترم با شوهرش دعواش شده زنگ زده حالش خوب نیس!!!
من: بیمارستانه؟ دختره: نه گمون نکن! کو پول که این بدبخت بره دکتر!!! من:شوهرش چیکارس؟ والله تو عروسیا ! حالا هم که عروسی کمه و دست زیاد!!
آره ارگ و خوانندگی و بی پولی و دعوا و بی بیمارستانی!! از بی پولی!!
می رسونمش اونجایی که می خواد. تو جیبش ورانداز میکنه یه پول تا خورده و فرسوده میاره بیرون به طرف من میگیره! وقتی میگم نه نمی خواد برو، ببین اگر لازمه بمونم برسونمتون بیمارستان ! چشمش شاد می شود نمی دونه چی بگه! ولی دختره از ته دل: خــــــــــــــــدا هــــــــــــــرچی تو دلتـــــــــــــــونه بهــــــــــــتون بده!!!!
در خانه ی متروکه سکوت حاکم بود و گریه نبود! انشالله خیر گذشته است!