دلت می خواهد سقوط آزاد کنی شاید رها شوی
این دید خیلی رنجور می کند آدمی
کاش چشم جز زیبایی هیچ چیز نمی دید
نمی دید جوانی با کولباری دانش فقط سهمش درد است و درد
مسکن دردش هم کول کشیدن سختی هاست روزانه
تا خواب عمیق شبانه عایدش شود
خستگی دوستی که مخش! کار می کند و از کار بنایی برگشته چقدر بر تن انسان سنگینی می کند
سلام و جواب سلام هم از آلام نمی کاهد
و من دارایی ام همین است خسته نباشی رفیق
که هیچ ارمغانی در پی اش نیست
گاهی حس می کنم برای دوستانم از زوزه ی سگان ولگرد شاید بهتر باشد
و از چربک خواری قهقرائیان
وااای چه حس غریبی به ات دست میدهد وقتی چشمت باز کنی
چه حس تلخی وقتی ببنی آن که باید ببیند نمی بیند
و آرزو کنی که بینا شوند
چقدر سادگی است:
می بینند ولی نمی خواهند ببینند
همانی که غنیمتی است
و من این غنیمت را به سرگین مانده در طویله هم هم ارج نمی دانم
گوررررررررررررر...........
+ نوشته شده در دوشنبه دوم بهمن ۱۳۹۱ ساعت 22:18 توسط غلامحسین امانت
|
اینجا گاه دلنوشته ای و گاه تلخنامه ای و دیگر بار سفرنوشتی نگاشته می شود ! محدودیتی ندارم گاهی روحم در اینجا مفرح می کنم با دوستان! گاهی هم غمنامه ای از برآیندهای جامعه می نویسم.....