جذر و مد بودنم در نگاه شاعرانه ات
گیلاس می چینند
و من دانه دانه آب می شوم
تا شاید چراغ ارزو زنده بماند!
وقتی به دیدنت شتاب می کنم
پای خیالم روی ابهت نگاهت سر می خورد
و چه زود می گذرد خورشید
از لب ِ بام خانه ام
باز هم
نت های مانده در دلم
نقش خنده های توست
مانــــــــــــــــــــــدگار
+ نوشته شده در چهارشنبه هجدهم بهمن ۱۳۹۱ ساعت 17:29 توسط غلامحسین امانت
|
اینجا گاه دلنوشته ای و گاه تلخنامه ای و دیگر بار سفرنوشتی نگاشته می شود ! محدودیتی ندارم گاهی روحم در اینجا مفرح می کنم با دوستان! گاهی هم غمنامه ای از برآیندهای جامعه می نویسم.....