نمی دونم تا حالا گذارتون افتاده به روستا و یا آبادی که مردم اونجا را ترک کردن و بیغوله مونده؟ من خیلی دلم میگریه در چنین مواقعی! وحشتناک و درد آوره . حالا به هر دلیل که باشه . خشک سالی . فقر . نا امنی ...
یه شب بنا به دلایلی گذارم افتاد به روستایی که کاملا" خاموش بود و سکو ت زوزه می کشید باد از لای شاخه های خشکیده ی درختان که گذر می کرد زار می زد و بی هیچ وقفه ای ضرب آهنگش بر روح می کوبید خیلی دلم گرفته بود و تنها صدای ناله ی سگی که گویا از تبعیدی برگشته و اکنون روستا را خالی از سکنه می بیند پرده ی زمخت تاریکی را می درید و وحشت را بیشتر!
دوستانی هم همراه من بودند گاهی زل زدنهای آنها در چشمان من نشان می داد که آنها چیزی از روستای خالی از سکنه بیشتر نیستند و احساس می کردم آباذی های متروک سیار هم همراه منند نه همدل! ولی گذشت اون دوران ...
دهکده ی وجود خیلی افراد دیر زمانی است خالی از سکنه شده و دهشت خاموشی آنها انسان را وحشت زده می کند کاش می دانستند خرابه شده اند و تعمیراتی...!
اینجا گاه دلنوشته ای و گاه تلخنامه ای و دیگر بار سفرنوشتی نگاشته می شود ! محدودیتی ندارم گاهی روحم در اینجا مفرح می کنم با دوستان! گاهی هم غمنامه ای از برآیندهای جامعه می نویسم.....