دوست حسابی ام دو داستانک زیبا کامنت گذاشتند حیفم اومد دیگرون نخونند:
1-....کنترل عصبیم رو از دست دادم فریاد زدم و کارت دانشجویم رو به اون و
مسافرا نشون دادم؛ اما کار ساز نبود همین که به عقب اتوبوس میرفتم که
صندلی خالی پیدا کنم دست هایی با پول خرد به طرفم آمد که بیشتر عصبیم کرد .
هوا
تاریک شد به رجایی شهر رسیدم یادم افتاد که باید به منزل خیاط مادرم برم و
لباسشو بگیرم، به درب منزل رسیدم زنگ زدم. خیاط از آیفون جواب داد کیه؟
گفتم حسینی هستم لباس مادرمو میخوام. چند دقیقه گذشت خبری نشد دوباره زنگ
زدم آیفون برداشت و گفت: “از پنجره میندازم”. گمان کردم میخواد لباس را
داخل نایلون بذاره و از پنجره بندازه . بالا نگاه کردم خانم خیاط کیسهای
حاوی پول خرد را به سویم پرت کرد. خندهام گرفت. بلند گفتم: “شلوار رو
میخوام”. پرسید: “شام می خوای؟” ناگهان منو شناخت و گفت: “ببخشید پسر خانم
حسینی هستید؟” پایین آمد و شلوارو به دستم داد و کلی معذرت خواهی کرد .
با
خودم فکر کردم چرا خاطره آخرین روز دانشجویی یک معلول باید با دو حادثه
تلخ همراه باشه حوادثی که با قضاوت عجولانه مردم معلولین با افراد فقیر و
بیبضاعت اشتباه گرفته میشن. سرمو به آسمون بلند کردم و با تمام وجود برای
داشتهها و تواناییهام خدا رو شکر کردم و به طرف خونه راه افتادم.
منبع: داستان کوتاه جالب و تاثیرگذار زود داوری های مردم
2-داستانی واقعی در مورد پیش داوری مردم:
خاطرات دانشکده را مرور
کردم، یاد اولین روز کلاسهایم افتادم. وارد کلاس چهل نفری شدم چهل جفت چشم
در یک لحظه با فردی روبهرو شدند که پاهایش خم و دستانش در هوا معلق بود و
هنگام راه رفتن همه فکر میکردن الان است که نقش بر زمین شوم. بالاخره به
ترمینال آزادی رسیدم. کلاه را روی سرم محکم کردم و به سمت اتوبوس رجایی شهر
رفتم به یاد رانندگانی افتادم که بخاطر وضیعت فیزیکیم از من پول
نمیگرفتند و رانندگانی که تا مطمئن نمیشدند پول دارم سوارم نمیکردند و
من مجبور بودم با هر دو گروه بحث کنم.
خاطرات تلخ و شیرین چهارساله ذهن و
جسمم را خستهتر کرد و پاهایم بیشتر به زمین کشیده میشد تنها آرزویم دیدن
اتوبوس رجایی شهر بود، به اتوبوس رسیدم بالای پلهها مردی شیشه عسل به دست
ایستاده بود و با چرب زبانی میخواست آنها را به مسافران بفروشد. همین که
پایم را روی پله اول گذاشتم، تبلیغ عسلهایش را قطع کرد و گفت: “برادرا،
خواهرا یه کمکی به این بنده خدا بکنید ثواب داره”؛ چند ثانیهای نگذشت که
فهمیدم منظور آقا من هستم.......
اینجا گاه دلنوشته ای و گاه تلخنامه ای و دیگر بار سفرنوشتی نگاشته می شود ! محدودیتی ندارم گاهی روحم در اینجا مفرح می کنم با دوستان! گاهی هم غمنامه ای از برآیندهای جامعه می نویسم.....