مثل فانوسی که نمنمای باران و باد شعله آن را می رقصاند و دختر ک عشایری در تاریکنای شب در دامن کوهی سرسبز می کوشد تا آن را زنده نگه دارد ، دلم می خواهد جایی دنج بنشینم و هوای نازک صحرای باران زده را تماشا کنم شاید نقاشی نیمه تمام و بی قد و قواره ی زندگی، سر و سامانی یابد و بتوانم عمق نقاشی را خوب ببینم شاید کمک کند تا انرژی از دست رفته ، بازسازی و زیباتر از قبل آهنگ سکوت مرموز روزگار بفهمم . اگر های هویی هم بدنبال داشت و سماعی خودجوش تراوید ! در پستوی خلوت خویش خود دانم و رویاهایی که در وجودم زندگی می کند! زندگی با وجود تمام زیبایی هایی که در لابلای نگاهها در همه جا جلوه گری می کند زیباست ! آری زیباست با تو ! با شما!
لحظات دیر می شوند
بهار محبوس در تنگنای پس کوچه ها
چه حکمتی در این نهفت زندگی پیچیده است؟
تراوش زندگی در جبین ساده ی پدر
چین و چروک دستان مادر
آخر یک روز
چوبدست پدر بزرگ جوانه می زند
پسر خنده می کند!


اینجا گاه دلنوشته ای و گاه تلخنامه ای و دیگر بار سفرنوشتی نگاشته می شود ! محدودیتی ندارم گاهی روحم در اینجا مفرح می کنم با دوستان! گاهی هم غمنامه ای از برآیندهای جامعه می نویسم.....