بخارای من ایل من، در جای خود زیبا و دلنشین بود و به اجاقت قسم نیز اجاق گرم می کرد . امروز چشمم افتاد به این کتاب و لحن گرم و صمیمی دوستم علی اصغر شیروانی در گوشم طنین انداز شد . در حالی که کتاب زیبای به اجاقت قسم نوشته ی مرحوم محمد بهمن بیگی در دستش بود از خاطرات دلنشین این پیر سختی کشیده و تلخ و شیرین دستگاه تعلیم و تربیت چشیده می گفت و کتاب را به من هدیه داد. ( علی اصغر بازمانده ی مکتب همان بهمن بیگی بود )خوندنش را خیلی راحت بر روحم می نشست همانطوری که بر دل همگان می نشیند. یادم افتاد به دیداری که در مراسمی با بهمن بیگی داشتیم از اون دیدار بوی تنباکوی پیپش که خوش عطر بود در ذهن دارم و خوش مشربی و بزرگیشون. خدا رحمش کناد.

یکی از خاطرات زیبا که از کتاب به خاطر دارم ممانعت خانواده های عشایری از تحصیل دختران بود که تلاش و کوشش ایشون نتایجش امروزه در جای جای این میهن گهر خیز می بینیم بهمن بیگی می گوید در یکی از بازدید هایم  دختری دیدم پشته ای خار به دوش داشت ایستادم و پرسیدم چرا خار می بری؟ گفت از زمانی که برادرها به کلاس درس می روند وظایف آنها هم به ما محول شده است! گفتم ناراحت نیستید؟ دختر جواب داد نه همین که برادرمون درس می خواند و آینده ای خواهد داشت خوشحالم . به او گفتم دلت می خواد خودت هم به مدرسه بروی مثل گل شکوفا شد و خنده و گریه اش به هم آمیخت.

می گوید با سختی های زیاد توانستیم بزرگان را قانع کنیم تا دختران روانه ی کلاس های درس شوند. سختی هایی که امروز دیگر دیده نمی شود و چنانچه به نسل جدید گفته شود باورش برایشان آسان نیست.....