( متاسفانه )
در یکی از کشورهای آمریکای لاتین ، یکی از فامیل های یکی از روسای جمهور ، پیش او می رود و از او می خواهد که کاری برایش دست و پا کند . این گفتگو بین آنها صورت می گیرد :
ـ اگر می خواهی ، مقام معاونت خودم را به تو بدهم ؟
ـ شغل خوبی نیست .
ـ چرا ؟
ـ برای اینکه همه اش باید جلوی دوربین خبرنگارها باشم .
ـ اگر دوست داری وزیر بشوی ، یک وزارت خانه ی تازه برایت تاسیس کنم ؟
ـ نه بابا ، این هم دردسر دارد .
ـ چه دردسری ؟
ـ ممکن است آدم را استیضاح کنند و من حال و حوصله اش را ندارم .
ـ وکالت مجلس چطور است ؟
ـ نه ، از آن هم خوشم نمی آید .
ـ استاندار می شوی ؟
ـ نه.
ـ چرا ؟
ـ چون باید با مقامات و شخصیت های محلی درگیر بشوم که حوصله اش را ندارم .
ـ دوست داری مدیر کل سازمانی بشوی ؟
ـ نه .
ـ متاسفانه من دیگر نمی توانم کاری برایت پیدا کنم . چون از آن پائین تر ، تخصص و سواد می خواهد !
( عمران صلاحی / طنزپرداز )
اینجا گاه دلنوشته ای و گاه تلخنامه ای و دیگر بار سفرنوشتی نگاشته می شود ! محدودیتی ندارم گاهی روحم در اینجا مفرح می کنم با دوستان! گاهی هم غمنامه ای از برآیندهای جامعه می نویسم.....