طلوع کن
طلوع طلایی ا ت چه چشم ها که باغ نیست؟
و باغها که چشم؟
به پهن دشت که خنده می کنی
مسیح می شوی
زلال آب می شوی
تو خنده کن که روح می شوی
تو ،کوچه باغها به روی دشت که باز می کنی
درخت و باغ می شوی
طلوع کن طلوع
که زندگی را
تو ساز می شوی!!
+ نوشته شده در سه شنبه بیست و چهارم مرداد ۱۳۹۱ ساعت 18:44 توسط غلامحسین امانت
|
اینجا گاه دلنوشته ای و گاه تلخنامه ای و دیگر بار سفرنوشتی نگاشته می شود ! محدودیتی ندارم گاهی روحم در اینجا مفرح می کنم با دوستان! گاهی هم غمنامه ای از برآیندهای جامعه می نویسم.....