یه تابستونی برای تغییر آب و هوا رفتیم سفر. اون هم شهری زیبا و خنک که شب نیاز بود لباس گرم بپوشیم صبح در اون هوای سرد خواب رو غنیمت دونستم و خواستم گرمای بد قلق اینجا رو جبران کنم . آفتاب بلند بود که صدام زدن گفتند برا صبحونه نون نداریم من هم به خیابون رفتم دنبال نونوایی بودم که نون داغ در اون هوای خنک بگیرم تا با آش محلی اونجا به دل بچسبونیم .تو خیابونی دیدم تعدادی تو صفن .رفتم آخر صف . دیدم نونوائیه داره نگاهم می کنه و یه چیزی میگه ندونستم چی میگه احساس کردم شاید میگه چند عدد نون می خوای . که دیدم نه یه کم با عصبانیت داره حرف می زنه . یکی از افراد تو صف گفت با توئه میگه نه وایس ! منم یه کم لفظم تغییر دادم و یه کم بگی نگی تهرونی شدم ! بعد دونست که مهمونم ،هنرمندی کرد و قشنگ درستش کرد گفت دارم به این ها میگم شما برید تا یه تعداد نون هم بتونیم بدیم به مهمون!! خنده ی خوبی رو لبم نشست و سری تکون دادم اون هم تشکر کرد . دیدم موندنم فایده نداره من تعداد می خواستم و با یکی دو تا کارم نمی شد تشکر کردم و توصفی ها و نونوائیه خیلی خوشحال شدن و یکیش می گفت به این میگن با فرهنگ! خیلی نگاهم می کردند . دیدم دو نفر دیگه هم که ته صف بودن اومدن بیرون . گفتم شما چرا نه وایسادین ؟ گفتن به ما هم قبلن گفته بود نه وایسین ( نایستید) ولی وایسادیم شاید گیرمون بیاد! از یکیشون پرسیدم نونوایی دیگه کجاست ؟ نشونی داد و گفت دوره با پیاده نمیشه بری . ولی من تاکسی دارم می برمت ! ولی کرایه ت میشه 500 تومن . ادامه داد: البته بهت بگم اونجا هم الان تعطیله و نون گیرت نمیاد! بعد برگشتیم ناراحت نشی!
گفتم نه نمیام تا ناراحت نشم!
اینجا گاه دلنوشته ای و گاه تلخنامه ای و دیگر بار سفرنوشتی نگاشته می شود ! محدودیتی ندارم گاهی روحم در اینجا مفرح می کنم با دوستان! گاهی هم غمنامه ای از برآیندهای جامعه می نویسم.....