شب است
ستارگان در این سیاهی کویر
چشمک می زنند
صدای جاری شدن صبح نمی شنوم!
کاش من کر باشم
یا صبح آهسته قدم بر می دارد !!
زنگ کاروان صبح به گوشم نمی رسد
ترس از نامردم!
+ نوشته شده در سه شنبه پنجم اردیبهشت ۱۳۹۱ ساعت 23:31 توسط غلامحسین امانت
|
اینجا گاه دلنوشته ای و گاه تلخنامه ای و دیگر بار سفرنوشتی نگاشته می شود ! محدودیتی ندارم گاهی روحم در اینجا مفرح می کنم با دوستان! گاهی هم غمنامه ای از برآیندهای جامعه می نویسم.....