می روم برای فاتحه !! به مزار مورد نظر که از خویشان بود می رسم ! جا می خورم دو جوون نشسته خیلی با مزه سرگرم فاتحه اند!! غریب می نمایند ، هرچه فکرش می کنم آنها را نمی شناسم ! یه لحظه به فاتحه شون گوش میدم خیلی جالب: خدابیامرز عموم بود کوچک بودم برام خرگوش می گرفت خیلی دوستم داشت، منو می برد کوه و جنگل ! گاهی هم می رفتیم دریا شنا.......!!!! ( استخر درست و حسابی هم نزدیکی ها نیست که فرض بر اشتباه عالیجناب بگذاریم که با دریا اشتباه گرفته باشند)
دونستم دارن خودشون سرگرم می کنند چند دقیقه ای !خنده امانم بریده بود دو چادر سیاه هم سر یه قبر دیگر زیر چشمی داشتند به این دو جوان معصوم می خندیدند!! چقدر بد سلیقه!!! وقتی بلند شدند خنده ی دیگرون هم بود که بدرقه شون می کرد!! کاش زود جوانان صاحب شغلی می شدند و خونواده ی!!!!
+ نوشته شده در پنجشنبه هفتم اردیبهشت ۱۳۹۱ ساعت 20:16 توسط غلامحسین امانت
|
اینجا گاه دلنوشته ای و گاه تلخنامه ای و دیگر بار سفرنوشتی نگاشته می شود ! محدودیتی ندارم گاهی روحم در اینجا مفرح می کنم با دوستان! گاهی هم غمنامه ای از برآیندهای جامعه می نویسم.....