شاخه های نورسته ی جوانی
گفتی رهائی در باد
عطرت جویا شدم
خنده ات تلخند بود
من لبخند دلت به انتظار نشستم
چه فرجام زیبائی است
وقتی آسمان در گوشه ی چشمت به تماشا می نشینم
تو زیبائی هایت پیش کش می کنی
بیگانه خود را آشنا نمی خواهد که ببیند
ولی خورشید نگاهت چشمان را خیره خواهد کرد
من به بلندای ایمان تو ایمان دارم
+ نوشته شده در یکشنبه بیست و نهم اردیبهشت ۱۳۹۲ ساعت 18:6 توسط غلامحسین امانت
|
اینجا گاه دلنوشته ای و گاه تلخنامه ای و دیگر بار سفرنوشتی نگاشته می شود ! محدودیتی ندارم گاهی روحم در اینجا مفرح می کنم با دوستان! گاهی هم غمنامه ای از برآیندهای جامعه می نویسم.....