وقتی قدم می زنم و به روح تو فکر می کنم احساس می کنم باید روی خودم یک قلم، قلم بکشم بروم دنبال کارم! خوب این همه زیبایی که من می توانم در آن قدم بزنم ،باران نم حس کنم ، عطر بابونه و پونه های وحشی منو ببره باخود و تو خنده ات تفسیر نکنی و من یه عالمه کتاب به تفسیر نگاه و لبخندت خوانده باشم خیلی سکرآور است! تو میگی نیست؟ باور کن هست ولی تو نگاهت دریغ می کنی ، باور نمی کنی و من می بینم تمام مردم حسادت می ورزند کاش هیچ کس تو را نمی شناخت ولی تو خودت را می شناختی!!

آری کاش تو خودت می شناختی و من !

مگر نه جنگل با تک درخت شروع می شود و گلستان با یک گل؟

تو همان تک درختی و یک شاخه گل نورسته!

تو یک جنگلی و یک گلستان...

باور می کنم  باور به تو! که با هم جنگل می شویم.....