امروزها چقدر دلم برای قدم زدن در کوچه باغی که باران خورده و نمناک است تنگ شده ؛ چقدر عطر شاخه های خشکی که با اب باران شسته شده و با عطر خاص خودش هوا را زیبا می کند  می تونه  مثل آسمان آبی، نگاهم  را صاف و زلال تر کنه!

وقتی زلال حضور تو با خود ندارم دلم هیچ جا آرام نیست تو بیایی دلم هم پردیس می شود ولی می دانم همه ی کوچه باغ ها به تو ختم می شود و همه ی زیبایی ها . همین است که دلم قدم زدن در کوچه هایی می خواهد که ساکت و خاموش فقط عطر تو را به یاد می آورند ؛عطر شاخه ها ی باران خورده ی درخت کاج! بوی دلنشن برگهای خشکیده ی زیر درختان که روی هم انباشته و حالا خوش طعمی باران آنها را خوشبوتر کرده!

تو که  از راه برسی با اندیشه ی پاکت و نسیمی که از روی دریای زیبایی هایت می وزد ؛ با عشقی که از بزرگی و خوش عطریت بر می خیزد همه می رسند!

تو که برسی و فرهیختگی ات جلوه گری کند!

بوی عطر لابلای کلمات رمانهای خوش قیافه و آرام بخش می رسد!

منتظر می مانم تو می رسی و دیگر هیچ نیازم به کوچه باغ های آنچنانی نخواهد بود!

تو می رسی و من شعر می شوم !

وقتی تو بهشتم می شوی و من در تو آرام !

تو با احساسهای زیبا یت می رسی و منم که دیگر نیستم با عطر وجود بزرگی و اندیشمندی تو!

دوستی که دریای دوستی ها را با خود داری و نوشته های زیبای کتابها در دلت دریا می شوند و من در کنار ساحل زیبایت در طلوع زیبایی ها از یادم می روم! ...