همه جا برف بود سفید سفید، کوه و در و دشت برف . ما هم بادگیرهای سفید و براق تنمون بود که از صد متری محو در سپیدی برفها شده و به چشم نمی آمدیم. دوستی داشتم مسعود نام با چهره ای بسیار زیبا ، سردی هوا رو صورتش گل انداخته بود ، در چهره اش سوسن دمیده بود و دیدنی و دوست داشتنی تر از همیشه ....
صدای تق قناسه همه چیز به هم ریخت خون سرخ به زیبایی خون کبوتر از صورت مسعود جاری شد ، مرمی در دهانش بود تف کرد بیرون! قطرات خون بادگیرش را گلگون کرد. خیلی زیبا بود ! روی تن برف ها هم لاله ها می کاشت . منظره ی زیبایی بود اگر صورت مسعود سوراخ نمی شد. من و مسعود و خنده های مسعود که با درد و سوزش توام شده بود.....
حالا دشت سفید تصور کنید چندین گل سرخ در تنش سر بر آورده باشد!
+ نوشته شده در پنجشنبه نهم آذر ۱۳۹۱ ساعت 8:44 توسط غلامحسین امانت
|
اینجا گاه دلنوشته ای و گاه تلخنامه ای و دیگر بار سفرنوشتی نگاشته می شود ! محدودیتی ندارم گاهی روحم در اینجا مفرح می کنم با دوستان! گاهی هم غمنامه ای از برآیندهای جامعه می نویسم.....