خیلی آهسته تو را می جویم
می دانم در کوچه باغها ، پنهانی و پر غصه
دستی که زیر چانه گذاشته ای جوانه نزده است
اما بخاری که بر فراز سرت بلند است می بینم
ابری است که پرندگانی مهاجر به خود فرا می خواند
در هوای باران!
+ نوشته شده در دوشنبه نهم دی ۱۳۹۲ ساعت 19:11 توسط غلامحسین امانت
|
اینجا گاه دلنوشته ای و گاه تلخنامه ای و دیگر بار سفرنوشتی نگاشته می شود ! محدودیتی ندارم گاهی روحم در اینجا مفرح می کنم با دوستان! گاهی هم غمنامه ای از برآیندهای جامعه می نویسم.....