به دختر خوش ذوق و طبعی می اندیشم که هنوز دلش لک می زند تا خود را در شعرهای نزار قبانی بیابد

چشمانش می بندد  شاید برای لحظه ای بتواند زیبایی ها را در خیال تجسم کند ولی صدا ی تیر و خمپاره امانش می برند و یکباره میزهایی گردویی می بیند که کدخدایان در پشت آن فقط  زندگی را در مرگ و مرگ تصویب می کنند!

شامات دوباره تجسم می شود در ذهنم در حالی که اکنون اسیری نیست و تخیل این همه رذالت و نکبت و مرگ انسانیت  برای هیچ کس مقدور نیست .

چه می کند قدرت  و جاه طلبی ! حمص ، حلب، دمشق..... مرگ، شیون ، غارت، خیانت...

کاش شاخه های میخکی که روزی در دست نزار قبانی بود همیشه می توانست صلح و دوستی بین اربابان قدرت و مردم دوستدار زیبایی برقرار کند.

خیال نازک اندیشان و شهرهای ارواح در سوریه و باده نوشی کدخدایانی که در فکر آرامبخش شبان خویشند و طولانی شدن شبهای زشت!

به کجای این شب تیره بیاویزم قبای ژنده ی خویش...... اگر اکنون بودی و می دیدی نمی دانستی خود را باید به کدام  شب تیره و تار بیاویزی( شاملو)