تا کدامین طلوع

چشم ،خیس اشک باید

و گونه را سرخ به هرم بغض فرو خورده از غروب !؟


گلی که گلواژه هایش به نسیم می سپرد

 طراوت زندگی با خود داشت

و آبی آسمان در نگاهش می روئید

این بار با باد رفت

 تا نهایت آسمان پرواز کرد

و پاره های دل دوستان با خود برد


اینک همه در حسرت نگاهی دوباره

و زیبایی هایی که از او خاطره شدند

او خاطره شد

خــــــــاطـــــــره ای مانــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــدگار