پرواز دوست عزیز مرتضی دیانت
تا کدامین طلوع
چشم ،خیس اشک باید
و گونه را سرخ به هرم بغض فرو خورده از غروب !؟
گلی که گلواژه هایش به نسیم می سپرد
طراوت زندگی با خود داشت
و آبی آسمان در نگاهش می روئید
این بار با باد رفت
تا نهایت آسمان پرواز کرد
و پاره های دل دوستان با خود برد
اینک همه در حسرت نگاهی دوباره
و زیبایی هایی که از او خاطره شدند
او خاطره شد
خــــــــاطـــــــره ای مانــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــدگار
+ نوشته شده در یکشنبه ششم اسفند ۱۳۹۱ ساعت 18:58 توسط غلامحسین امانت
|
اینجا گاه دلنوشته ای و گاه تلخنامه ای و دیگر بار سفرنوشتی نگاشته می شود ! محدودیتی ندارم گاهی روحم در اینجا مفرح می کنم با دوستان! گاهی هم غمنامه ای از برآیندهای جامعه می نویسم.....