روزی مردی مدعی از خیابان همی گذشت و با کبکبه و دبدبه ٬با چرخش گردی چشم چهارسو همی نگریست وبر هر خلقی ایرادی تصور همی کرد ٬

    گرت عیب جویی بود درسرشت                  نبینی ز طاووس جز پای زشت

تا رسید به بلورفروشی و لیوانهایی که وارونه در  ویترین چیده شده بود ٬نظر عالیجناب  همی جلب کرد٬ به تصور اینکه لیوانها سر ندارند ٬الغرض  لیوانی برداشته ومتعرّض و معترض به بلورفروش که: چرا لیوانهایی همی فروشی که نه سر دارد و نه ته !!

    بلور فروش نیشخندی زد و گفت : این گوی و این میدان ٬مغازه ازشما تا لیوانهایی عرضه نمایید که من بعد یا دو طرف ته باشد یا دو طرف سر!!!!