روزی مردی مدعی از خیابان همی گذشت و با کبکبه و دبدبه ٬با چرخش گردی چشم چهارسو همی نگریست وبر هر خلقی ایرادی تصور همی کرد ٬
گرت عیب جویی بود درسرشت نبینی ز طاووس جز پای زشت
تا رسید به بلورفروشی و لیوانهایی که وارونه در ویترین چیده شده بود ٬نظر عالیجناب همی جلب کرد٬ به تصور اینکه لیوانها سر ندارند ٬الغرض لیوانی برداشته ومتعرّض و معترض به بلورفروش که: چرا لیوانهایی همی فروشی که نه سر دارد و نه ته !!
بلور فروش نیشخندی زد و گفت : این گوی و این میدان ٬مغازه ازشما تا لیوانهایی عرضه نمایید که من بعد یا دو طرف ته باشد یا دو طرف سر!!!!
+ نوشته شده در چهارشنبه بیستم تیر ۱۳۸۶ ساعت 23:19 توسط غلامحسین امانت
|
اینجا گاه دلنوشته ای و گاه تلخنامه ای و دیگر بار سفرنوشتی نگاشته می شود ! محدودیتی ندارم گاهی روحم در اینجا مفرح می کنم با دوستان! گاهی هم غمنامه ای از برآیندهای جامعه می نویسم.....