امروز نمی دونم چه شد که به یاد نویسندگانی چون هوشنگ گلشیری ، نادر ابراهیمی ، منیرو روانی پور ، شمس آل احمدو...... افتادم و تو ی راه هی این رباعی زمزمه می کردم :
از پس پنجاه و اندی ز عمر نعره برمی آیدم از هر رگی
کاش می بودم دور از هر کسی چادری و گوسفندی و سگی
برگشتم به دوران دانشجوئی در دانشگاه شیراز و حضور در سمینارها و شب شعرها و .......و گاهی هم در دفتر روزنامه صبا که عمر طولانی نداشت و زود به دیار خاموشان پیوست .
یادم نمیره در یکی از جلسات در خصوص ادبیات پس از انقلاب که نامبردگان فوق به اضافه تعدادی دیگر چون سیمین دانشور و شمس لنگرودی و قیصر و ........تشکیل شده بود نادر ابراهیمی پس از سخنرانیش به سئوالات جواب می داد که دانشجوئی در عریضه خود فحاشی به یکی از بزرگان کرده بود که ایشان هم فی البداهه گفتند:
بزرگش نخوانند اهل خرد که نام بزرگی به زشتی برد
این جواب بر دلم نشست که تحقیر و فحاشی حتی به مخالف هم ناپسند باید شمرده شود. ولی چه می شود کرد گاهی دنیا اینقدر بی رحم می شود که تازیانه تنبیه رااز بعضی انسان نماها هم دریغ می ورزد و آنها را در جهل مرکب وا می نهد و به آنها نمی فهماند که بهتر است دنبال خوشبختی اصیل باشند نه اینکه به اندک خوشبختی دیگران نظر سوء داشته باشند و دنبال دزدیدن آن باشند ! آیا لقمه شادی که از سفره همسایه بدزدی از گلو فرو می رود؟
راستی صبح هوا سرد بود بدین خاطر کت و شلوار پوشیدم وقتی استاد داشت درس می داد بجای اینکه مثل دانش آموزان دستم زیر چانه ام بگذارم و به دنیای خیالی سفر کنم دست در جیبم کردم و کاغذها بررسی نمودم روی یکی از کاغذها نوشته بود:
نمی خواهی منزلت را عوض کنی!!!!!؟؟؟؟؟
این سئوال مربوط به دو سال قبل بود یادم رفته بود جوابش بنویسم:
حافظ افتادگی از دست مده زانکه حسود
عرض و مال و دل و دین در سر مغروری کرد
اینجا گاه دلنوشته ای و گاه تلخنامه ای و دیگر بار سفرنوشتی نگاشته می شود ! محدودیتی ندارم گاهی روحم در اینجا مفرح می کنم با دوستان! گاهی هم غمنامه ای از برآیندهای جامعه می نویسم.....