ترک عادت

در اذهان عمومی ضرب المثلی جا خوش کرده است : ترک عادت موجب مرض است!!!! خیلی زشت و بد!! اگر بر یک منوال حرکت کنیم و جهش و تغییر ایجاد ننمائیم جز روزمره گی و روزمرگی چه عایدمان خواهد شد ! یادمون باشه پیامبر رحمت فرمود: من برای شکستن عادات مبعوث شدم . و حالا ترجمه شعری که شاملو سلیقه اش نشان داده:

به آرامی آغاز به مردن مي‌كنی
زماني كه خودباوري را در خودت بكشی،

وقتي نگذاري ديگران به تو كمك كنند.

به آرامي آغاز به مردن مي‌كنی
اگر برده‏ی عادات خود شوی،
اگر هميشه از يك راه تكراری بروی …
اگر روزمرّگی را تغيير ندهی
اگر رنگ‏های متفاوت به تن نكنی،
يا اگر با افراد ناشناس صحبت نكنی.

تو به آرامی آغاز به مردن مي‏كنی
اگر از شور و حرارت،
از احساسات سركش،
و از چيزهايی كه چشمانت را به درخشش وامی‌دارند،
و ضربان قلبت را تندتر مي‌كنند،
دوری كنی . .. .،

تو به آرامی آغاز به مردن مي‌كنی
اگر هنگامی كه با شغلت،‌ يا عشقت شاد نيستی، آن را عوض نكنی،
اگر برای مطمئن در نامطمئن خطر نكنی،
اگر ورای روياها نروی،
اگر به خودت اجازه ندهی
كه حداقل يك بار در تمام زندگي‏ات
ورای مصلحت‌انديشی بروی . . .
-
امروز زندگی را آغاز كن!
امروز مخاطره كن!

امروز كاری كن!
نگذار كه به آرامی بميری!
شادی را فراموش نكن

شعر

 

چند سالی که گذشت شعر می خواندم ولی کمتر می فهمیدم ،مشغله های کاری و سرگرمی های روزمره!

حیف شد ، دریغ از گذشته، کارساز نیست و شروع دوباره هم کاری است سخت ، مضاف اینکه کار اداری عاطفه که لازمه شعر است به دیار نیستی رهسپار می کند ! حالا هر قدر هم که ریشه در عاطفه و احساس داشته باشی .

اخیرا" چند شعر از سید علی صالحی خواندم و فهمیدم، البته بقدر بضاعت!!به دلم نشست .قد بلند ادبی او بر فراز قله ها خود را خواهد نشاند ، چشیدن شعرش بیشتر از  شربتی خنک و تگری در هوای گرم و شرجی تابستان به دلم نشست ، قلمش روان و توانش با نشاط همراه باد:

راستی می دانید حلاج  اگر

با سبم بریده سه تارش نخواند

خواهد مرد!

غصه چه را می خوری

چرا غصه می خوری ....دوست من!

روزگار

ماه را محتاج شبتاب کرده است

حالا خیلی وقت است

 

خیلی ها

خواب فرداشب را

شب گذشته می بینند

من دلم مي‌خواهد
خانه‌اي داشته باشم پر دوست
کنج هر ديوارش
دوست‌هايم بنشينند آرام
گل بگو گل بشنو...؛
 
هر کسي مي‌خواهد
وارد خانه پر عشق و صفايم گردد
يک سبد بوي گل سرخ
به من هديه کند
 
شرط وارد گشتن
شست و شوي دل‌هاست
شرط آن داشتن
   يک دل بي رنگ و رياست...
 
بر درش برگ گلي مي‌کوبم
روي آن با قلم سبز بهار
مي‌نويسم  اي يار
خانه‌ي ما اينجاست
 
تا که سهراب نپرسد ديگر
" خانه دوست کجاست ؟ "
 
 
 
(( فريدون  مشيري ))
 
 



الاغ

 مردی روستایی با چند الاغش وارد شهر شد. هنگامی که کارش تمام شد و خواست به روستا بازگردد، الاغ ها را سرشماری کرد. از قضا سه رأس از الاغ ها را نیافت. سراسیمه به سراغ اهالی رفت و سراغ الاغ های گمشده را گرفت. از قرار معلوم کسی الاغ ها را ندیده بود. نزدیک ظهر، در حالی که مرد روستایی خسته و ناامید شده بود، رهگذری به او پیشنهاد کرد، وقت نماز سری به مسجد جامع شهر بزند و از امام جماعت بخواهد تا بالای منبر از جمعیت نمازخوان کسب اطلاع کند. مرد روستایی همین کار را کرد. امام جماعت از باب خیر و مهمان دوستی، نماز اول را که خواند بالای منبر رفت و از آن جا که مردی نکته دان و آگاه بود، رو به جماعت کرد و گفت: «آهای مردم در میان شما کسی هست که از مال دنیا بیزار باشد؟» خشکه مقدسی از جا برخاست و گفت: «من!» امام جماعت بار دیگر بانگ برآورد: «آهای مردم! در میان شما کسی هست که از صورت زیبا ناخشنود شود؟» خشکه مقدس دیگر برخاست و گفت:«من!» امام جماعت بار سوم گفت:«آهای مردم! کسی در میان شما هست که از آوای خوش (صدای دلنشین) متنفر باشد؟» خشکه مقدس دیگری بر پا ایستاد و گفت:«من!» سپس امام جماعت رو به مرد روستایی کرد و گفت: بفرما! سه تا خرت پیدا شد. بردار و برو